506. وفا
امسال خوب که فکر میکنم
بارها و بارها و بارها مردم ودیگه زنده نیستم
احساس زندگی و زنده بودن ندارم
من مردم ذره ذره هزاران بار امسال.
خدا نمیخوای دفنم کنی ؟
امسال خوب که فکر میکنم
بارها و بارها و بارها مردم ودیگه زنده نیستم
احساس زندگی و زنده بودن ندارم
من مردم ذره ذره هزاران بار امسال.
خدا نمیخوای دفنم کنی ؟
همه چی همه شرایط شبیه یه جهنم واقعیه
تو این هوای ابری دم عید
از همون نیمکت کنار پل و اب به رنگ سبز و زرد
شبانه روز برات لعنت میفرستم
با تاوان کارات چیکار قراره بکنی ؟
دلم از اعماق وجودم برات تنگ شده
اما چاره ای سراغ ندارم ؟ شاید دارم از عذاب دادن خودم و افسردگی هام لذت میبرم ؟ ابدا اینطور نیست اما نمیتونم تو ذهنم تمومت کنم یا کمتر شی . کاملا درگیرم .متاسفانه
بعد سه روز خونه نشینی اومدم بیرون . همش همه جا جلو چشمامی. رفتم بازار طلافروشان ؛ قیمت سکه از زمان عقدم سال قبل تا الان تقریبا دو برابر شده .خوشا به حالم . خب ؟ من که الان پول یک عددش رو هم ندارم . نمیتونم ببخشمت . حداقل تو ذهنم اینطوره که هرگز . احساسم اینه تو کل زندگی گذشته و آیندمو به حالت یکجا نابود کردی . حالم خوب نیست
بازار طلا فروشان باز یکی رو دیدم گفتم خودتی ! قدش عین تو کیفش شبیه کیف تو و چادرش هم . گفتم خودتی. صورتشو برگردوند اما خب تونبودی هر چند ماسک بصورت زذه بود. دلم دوباره میخواست بلرزه که قراره چه واکنشی نشون بدم ؟ متاسفانه یا شایدم خوشبختانه کار به اونجاها نرسید چون تونبودی . دلم میخواد ببینمت حالتو بپرسم . عزت نفس عزیزم متاسفم اما باید بنویسم دونباره احمق و خر شدم که کارات فراموشم شده و دلم میخوادت .
تو بازار رفتم جایی که حلقه عقدمون رو خریده بودیم . قبلش هم از جلو مغازه ای گذشتم که بار اخر عجله ای اصرار داشته سرویس طلا رو بخریم بریم .لازمه مرور کنم که برا تیغ زدن عجله داشتی.
خب خب کافیه بهرحال دلم برات تنگ شده . نه حال و حوصله شروع جدید دارم نه توان تموم کردن تو توی ذهنم
الانم داره بارون میزنه نم نم . خیابونا چه سردن.
باران ببارد میروی . باران نبارد میروی . این بغض بی صاحب چرا از تو ندارد پیروی ؟
ببار بارون . همینطوری نم نم
بذار اینو اضافه کنم لعنت ونفرین خدا بهت . من ازت نمیگذرم خدا هم ازت نگذره
خدایا؟
عاقبتعشق دوری است (هجران ، کیفر عشق است) . امیر مومنان میدونستن که عشق زمینی به درد نمیخوره .
باور کن
آن پرنده خوش خط وخال ریاکار
پریده است و
اینجا را برای همیشه ترک کرده است
بازگشتی در کار نیست
بپذیر ای جان و دل عزیزم
زندگی جز این نیست
تصورم این بود روی عدد۵۰۰ یا نهایت ۱۰۰۰ تمومش کنم. اما خب هنوز میبینم پونصد کافی نیست و دلم و درونم پر از غمه و نیاز دارمهمچنان بنویسم و تنهایی هامو بیارم این گوشه که کسی نمیشناسه رو بنویسم هر چند بیرون هم مطمئنم کسی نهایت به غم من مانوس نیست .
داشتم پست های ذخیره شده اینستاگرام رو که یه فیلم کامل افسردگی و روانشناسی افسردگی و عشق و خیانت ازش در میاد رو مرور میکردم رسیدم به اخرین پستای ذخیره شده با تو سیو میکردیم . مدل مبل مدل کابینت :)) برا خونه ای که هرگز واردش نشدیم و زندگیکه عملا شروع نکردیم . اون اخرا یکی دو تا پستی بود که خودت سیو زده بودی ودر مورد رابطه و این چیزا بود . همچنان هر چقدر تلاش میکنماما همچنان فکرت دست بردار من نیست طبیعیه ولی خیلی زیاده چرا اخه این همه!
خبر عقد بقیه یا عروسی شون که میشه یه حسرتی به دلممیمونه . غم عجیبی تو دلمه خدا جان . ظاهرا خودمو روبراه کردم بهترم اما از درون غمگین پوچ بی هدف و غمگین ترین موجود زنده دنیا هستم از نظر خودم !
امان از روزی که عقل و منطقت بگه تمومه کار ؛ یه تعطیل شد بزرگ بزنی به قلب و احساست و بگی که دیگه اجازه نمیدم به خاطر محافظت خودم بیشتر از این آسیب ببینم ولی همچنان دلت بگه دیوانه من میبینمش ! کاش با دلم عاشق نمیشدم . کاش عاقلانه انتخاب میکردم
+ من از این دنیا چی میخوام دو تا بال برای پرواز ؛ برم تا روز تولد ؛ برسم به فصل آغاز : معین عزیز
+روزهای غریبی میگذرونم . تنها تر و بی کس تر از همیشه . خیلی دوران خاصیه میدونم .
الهی شکر ؛)
دیدن و پیدا کردن یک تار مو روی فرش بعد از ۹ ماه باعث شد دوباره به فکر برم ؛ موی بلند و بقول خودت خرمایی رنگی که داشتی ؛ نوازش موهات توی دستام و خیره شدنم بهت و نگاهم بهت ساعت ها مات و مبهوت تو میشدم ؛ القصه لعنت بهت .
من سقوط کردم از توهم خودساخته خودم
از تصورات اشتباهی که تو ذهنم خیلی بهش بال و پر داده بودم
و این اشتباه بزرگی بود که یه موجود زمینی رو بخوای بهشت بدونی و بهش اینو بگی ؛ انقد تو ذهنت واسه خودت بزرگش کنی که بخوای بپرستیش ! من سقوط کردم تا خدا بهم بفهمونه تنها وجودی که شایسته پرستشه کسی جز خودش نیست. نه موجود دوپایروی زمینی که با کمی محبت بیشتر از ظرفیتش هوا ورش میداره ومغرورمیشه که حتی خدا رو بندگینمیکنه. آره . فکر میکنم کم کم دارم میفهمم وشاید درست باشه که چطور شد؟ کار کار خدا بود هشدار خودش بود تا بهم بفهمونه که دارم اشتباه میرم و اشتباه دارم بت پرستی و انسان پرستی میکنم. هیچ انسانی شایسته و سزاوار پرستش نیست .هیچ وجودی تو این دنیا همیشگی نیست وهر کسی و چیزی پایان پذیر. انقدر ایمان نداشتم که خدا اینطور منو توجیه کرد. حتی اون سه بار اذانی که شنیدم وصدایی که هیچمنبعی نداشت هیچ منبعی .عجیب ترین اتفاق ممکن وهمش نشانه بود.تو میم ! تا کی میخوای نشانه ها روندید بگیری و ادامه بدی راه غلطی که پیش گرفتی ؟ میدونم سختته ولی خدا هم چند بار مهلت میده وبعدش قطع امید میکنه. چون هزار بارم فرصت بده همینی که هستی خواهی بود .
راهخوبه رو بروهر چند سخت. الهی بهم نیرو و توان و اراده بده تا جز تومسیر خودت قدمی برندارم. خدایا شکرت. به امید خودت
۲۵ اسفند۱۴۰۲- ساعت ۲ و هفده دقیقه بامداد
یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی
من در هوا معلق و آن ریسمان گسسته