۱۴۳۱.
نوشته بود
فقط داری خودتو اذیت و آزار میدی
احتمالا جز حقیقت چیزی نبود
اما من توان عبور ندارم
نوشته بود
فقط داری خودتو اذیت و آزار میدی
احتمالا جز حقیقت چیزی نبود
اما من توان عبور ندارم
چه بپذیرم یا نه
این دل
همین اول صبحی دلت برایش تنگ شده
یاد روزهایی که با هم مسیرمان تا دانشگاهت یکیبود واول صبح میزدیم بیرون.
حالم خوب بود تا....
صبح شد و همراه مادر عزیز تر از جانم برای انجام کاری بیرون رفتم و برگشتم.
اوضاع بد نبود . رفتم کارای دندون رو شروع کنم. عکس دندون. اصلاح موی سر
تا اینکه شب شد
و اقیانوس بی کران غم تو بی کران آسمون اومد
یک استوری و عینکی که براش خریدم
قلبم خدا
من مریض میشم و زیاد میدونم دوام نمیارم امیدوارم زودتر دنیا رو ترک کنم
چقدر بده که به خاطر یه خائن بی سر وپای نامرد این همه درد بکشی و آسیب ببینی
خدای من
من شکستم
و کسی رو ندارم حتی براش تعریف کنم وگریه کنم
تو همه ی من باش.
به قدری احساس تنهایی میکرد
و کسی برای گفت حرف دلش نداشت
که نمیدانست این واقعه هر شب را نزد که بازگویی کند
و من با دوست داشتن بی حد تو ؛ خود را ضعیف ترین آدم روی زمین برابرت کردم
هر گاه و بیگاه
خدا را شکر میکردم بابت تو ؛ توبرایم معجزه خدا بودی
بابت همه ی سال های سختی
فکر میکردم تو از طرف خدا آمده ای. تو را خدا برایم فرستاده
اما
اکنون برایم احمقانه بنظر می آید میخندم از سر درد.
تو که بودی؟! فرستاده خدا یا خود شیطان
سر در خمار، شب به کنارِ که بودهای؟
لبها فگار، همدم و یارِ که بودهای؟
شمعِ مرادِ من نشدی یک شبی تمام
ماهِ تمام در شبِ تارِ که بودهای؟
ما را ز اشک، صد جگرِ پاره در کنار
تو پارۀ جگر به کنارِ که بودهاى؟
| امیرخسرو دهلوی |
حرف بسیار
وقتی باقی نمانده
.....
احساسات متناقضی درونم جریان دارند
تلاطم عجیبی شده
ولی مجالوفرصتی برایشان نمیدهمونخواهم داد
دیگر شاید از نظر خودم ؛ کمی فقط کمی عاقل تر شده ام
امیدوارم کار به جنگ داخلی دوباره نرسد
اینبار عاقل تر از آنم که فرصتی برای احساس قائل باشم
هر چه هست و هرکه هست
آدم ها از دور زیبایند
وتمام این احساساتخوب و احترام در فاصله هاست
نزدیک شدن درون آدمیزاد را کمیو نه زیاد آشکار می سازد
وآن لحظه ؛ فقط عشق واقعی و وفاداری خواهد بود که سنجش می شود
خیلی ها جا می زنند
خدا. شکرت
هر چه هست
همه از خداست
همگی از خداست
و هر چه خواهم داشت خواست خدا بوده
توکل به تو خالق.
به امید خودت
وضعیت؟
امروز جایی رفتم و خیلی ناخودآگاه یادم اومد همچین روزایی رو آرزو میکردم که دادگاه و مهریه دادن تموم شده باشه
از جلو دادگاه خانواده گذشتم . از میدونی که دفتر طلاق اونجا بود. با آخر که دیدمت.
از حسرت ها. از اینکه بیشتر از این نمیشد چون دیگه نخواستی
از حس خواسته نشدن
از تنهایی
نمیدونم
خدایا به امید خودت
جمعست و بعد غروب و طبق معمول غم توی دل نا آرومم