۹۷. غریبه
فکر نمیکردم روزی برسه خودمو برسونم فلان جا
تا از دور بتونم بببنمت
از روی ماسک اونم چند ثانیه حتی بدتر از غریبه ها
دورترین حالت ممکنه و حسرت دیدن دوباره صورتت و شنیدن صدات
و و و مایی که بینمون هیچ فاصله ای نبود و نزدیک تر از نزدیک بودیم و بوسه هایی که روی گلوت میزدم و جایی نزدیک تر سراغ نداشتم و آرزوی هاث عجیب غریب یکی شدن جسممون از بس دوست داشتم و حس میکردیم یه روح شدیم داخل دو جسم متفاوت اما الان؟
و تنها نباشی و نتونم بیام باهات حرف بزنم تا حرفی که لازمه بگی بهم یا حداقل بگی برو حرفی ندارم
فکر نمیکردم روزی برسه تو مهمونی امشب عین افسرده ها یه گوشه لال بشینم . گهگاهی بداخلاقی کنم. و بعد مهمونی پاشم را بیفتم به جون خیابونا تا شاید حالم بهتر شه ولی زهی خیال باطل
فکر نمیکردم این موقع شب این جای شهر نترسم ؛ ولی هیچی برام مهم نیست . من چیزی بیشتری برای از دست دادن ندارم ؟ شاید یکی دو تا بذبختی دیگه جا داشته باشه داشته باشم.