۱۰۶۹
دنیای عجیبی شد ؛ غریب
کجای مار تصور میکردم که شبا این همه کابوس ببینم
کجای کار تصور میکردم که زندگیم با کسی که میخوامش اینطور شه
راه نجاتی پیش روم نمیبینم
دست و پا بسته
منتظر دنیا
منتظر مرگ
برای استقبال .
چگونه دست دلم را ؛ به دست تو برسانم
بدور از معرفت خدا
اسیر احساسات توهم گونه دنیایی
راستی چی شد؟
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 4:37 توسط بیم
|