دنیای عجیبی شد ؛ غریب

کجای مار تصور میکردم که شبا این همه کابوس ببینم

کجای کار تصور میکردم که زندگیم با کسی که میخوامش اینطور شه

راه نجاتی پیش روم نمیبینم

دست و پا بسته

منتظر دنیا

منتظر مرگ

برای استقبال .

چگونه دست دلم را ؛ به دست تو برسانم

بدور از معرفت خدا

اسیر احساسات توهم گونه دنیایی

راستی چی شد؟