خ و ش خ راه افتادن به سمت شهرشون . آرزوم بود همه این مهمونایی که این دو ماهه اومدن خونمون عروسیم باشن . شاید ظاهرم نشون نده شاید به زبون نیارم ولی واقعا یه تعدادیشون رو خیلی دوس دارم .

این چند روز سر سفره و جمع مهمونیا همش جای خالی میم که باید کنارم میبود و نبود داغونم کرد . هر لحظه که باید میبود و نبود . بازم خیلی بهم ریختم . نمیدونم به کجا پناه ببرم به کی دردمو بگم دردام قابل گفتن نیست . همه مشغول زندگی عادیشون شدن و زمین میگرده و منم و مشکلات خودم و درگیری هام که گیر کردم تو این منجلاب .

و اشک هایی که به هر بهونه ای جاری میشن و حال دلم طوریه که نمیتونم جلو خودمو بگیرم و بدو بدو بعد بدرقه مهموتا فقط جایی میگردم تا دوباره به یاد غم و دردام بشینم و زار زار گریه کنم . به یاد همه زخم و دردایی که از میم نصیب من شده . شاید کل نصیب و قسمت و بهره من از اون این دردایی هست که باید تا اخر عمرم تحمل کنم و نمیدونستم یه انتخاب و تصمیم اشتباه میتونه به قیمت بدتر از مرگت تموم شه . چون واقعا مردن شرافت داره به این حجم درد و غم و عذاب .

منتظرم ، شاید بارها تو ذهنم صحنه دادگاه برپا شده الهی رو تو ذهنم تصور میکنم ، نه این دادگاه های نمایشی بی عدالت . منتظر اون روز و قیامت و به پا شدن حساب کتابم تا ببینم حق با تو بوده یا من ؟ این حجم از بد بودن نسبت به کسی که دلسوزت بوده و خودشو برات گذاشت . منتظرم همه اینا رو اون دنیا بگم و ببینم چه جوابی داری ؟ اون دنیا دیگه نمیتونه با اشک تمساح ریختن و نمایش و دروغ ، از زیر جواب دادن در بری . بابت تک تک این روز و شبا و لحظات یقه خودت و پدرمادر کینه ای تو میگیرم بگم من چیکار کردم ؟ که منو این همه عذاب دادین .

سینه از آتش دل، در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه، که کاشانه بسوخت

تنم از واسطهٔ دوری دلبر بگداخت

جانم از آتشِ مهرِ رخِ جانانه بسوخت

(حافظ)