کنار محل توقف همیشگی مان تبدیل به پارکینگ شده.

در وجودم چیزی را کشته ام با دست خویش با خنجر ؛ جایش هر روز و شب از نو تازه میشود و درد رها نمیکند ؛ عزیز دل ؛ قلبم ؛ بابت این همه درد متاسفم.

امروز فرصت دیدار مهیا بود ؛ نیامدم ؛ تا نه حال تو نه حال خویش را زهرمار کنم ؛

کاش امشب؛ شب آخرم باشد . خدا جان . خستم‌ خسته. تمامش میکنی؟ تمامم میکنی؟ کمتر سخت بگیر لطفا . این درد را کمترش کن.