۱۱۵۱. من به صب نمیرسم
:)
طلوع صبح فردا ؛ فردا صبح طلوع
امیدوارم ابر نباشه ؛ برم همون جای همیشگی که با هم میرفتیم
همونجایی که از دلتنگی اولین بار نبودنت رفتم و لاک پشت بزرگ
زنگت زدم از دلتگی و خواب بودی
خدا من هر روز هزار بار مردم و بیشتر هر روز در حال خودکشی ام
نبودنم بهتره بودنمه . هیچ چیم جور در نمیاد
باید طلوع صبح فردا رو آنلاین از همون جای همیشگی تماشا کنم
خستم از این همه زخم و درد
خستم از زندگی
خستم خدا
اشک بی امون
آدمی که نتونه با عقل و منطق جلو بره تهش همینه
من به صب نمیرسم ؛ خودمو میشناسم ! خودمو نمیشناختم چاوشی . چون اون شب رو سر سوزنی امید به فردام نداشتم اما زنده موندم متاسفم که هنوز نمردم
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 22:34 توسط بیم
|