۱۱۵۳. زندان
تازه از زندان آزاد شده بود
یکسال قد یک عمر
میگفت روز سخت برادر ندارد
یکبار دلم سوخت برای مادرش ؛ گریه کنان آن جا و اینجا برای رضایت از شاکی ها
همه زیر پایش را خالی کردند ؛ کج رفته بود و یک آن کشتی اش غرق در طوفان
زندگی عجیب
زندگی سخت
خدا . خدا . خدا
+ نوشته شده در شنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 22:18 توسط بیم
|