مغز انسان بر خلاف حجم پایینی که داره ، میتونی دنیایی از افکار بی نهایت رو برات رقم بزنه . قسمت عجیبیه این مغز ! یه غول بی شاخ و دم و بی افسار که برای خودش هر جا هر ساعت شبانه روز دلش بخواد سرک میکشه . این ذهن واقعا عجیبه.

یه آدم چرا باید 5 تا پیج بزنه تو اینستاگرامش ؟ ! عجیب غریب شده این دختره و نمیدونم چطور فالو کنم نفهمه . با یه پیچ فیک درخواست دادم و قبول نکرد .

بازم شنبه شد . نوشتن پایان نامه زور میبره و وقت گیره و حوصله سر بر. حجم زیاد و هنوز قسمت اصلی کار نرسیدم و خیلی سرعتم کمه و نباید اینطور باشه

بهتره که اینطور نباشه ینی . خیلی وقتم رو به بطالت میگذرونم ولی واقعا دست خودم نیست و خیلی اوقات نمیتونم کاری انجام بدم تو این ساعت های آزادی که دارم . اینم میگذره به هر حال . مثل همه روزای سختی که گذشتن . مثل مدرسه . مثل سال کنکور . مثل سال های خیلی سخت و شرایط سخت خوابگاه . مثل روزای سخت کرونا که تا سرحد مرگ رفتم یکبار و کاش میمیردم ! (الهی شکرت و توکل به حکمتت) . این پایان نامه واقعا این وسط عددی به حساب نمیاد . بین همه اینایی که از سر گذروندم .ولی خب انگیزه ندارم . انگیزه هام سرکوب شدن . قول و قرارایی که با اون داشتم و قرار بود کمک کنه در حالی بعد کار هم میومدم تو کارای دانشگاهش من کمکش میکردم ! یادم میفته میسوزم از این همه کاری که کردم و دستی که نمک نداشت . بهرحال اینم تموم میشه . پایان نامه هم تموم میشه و مشکلی نیست و تا ده روز آینده نهایت 15 آبان فصل دو رو تموم میکنم و فهرست مربوط و نتیجه و مقدمه رو مینویسم . از 16 ام میرم سراغ فصل سوم . قسمت سختش همینه . فصل سه وچهار.

پرونده های دادگاه هم که همینطوری ماهی یبار وقت میدن و اوارگی و استرس داره فقط . مهم نیست . من فعلا زنده ام . خوشبختانه یا به نظر من که متاسفانه سالم از این مهلکه تا الان بیرون اومدم . ببین . اینم میگذره میم جانم خودم جانم . آره فقط تلخ ترین و سخت ترین روزای زندگیم رقم خورد . بدتر از هر تجربه ای که داشتم و احتمالا تلخ ترین اتفاق زندگی من . البته هنوز این قصه سر دراز داره و داستان به لطف لجبازی وگشنگی بعد کلی تیغ زنی همچنان ادامه دار خواهد بود . انسان باید وجدان و شرافت داشته باشه که اون نداره. انسان باید منصف باشه که نیست . از یه آدمی که پدرش اون همه عقده و کینه داره و با هیچ کسی رابطه نداره اعم از فامیلای زنش و خودش ، خب چه انتظاری داری میم ؟ ازش انتظار داشتی که یه آدم با دل بزرگ و مهربون باشه ؟ نه . منطقی باش . این دختر ، دختره همون پدر و مادر بود و هست .لجباز تر . یه دنده تر . هفت خط و قسی القلب تر از اونا . با کلی چاشنی خودشیفتگی و دیکتاتوری و احساس زرنگی . مهم نیست . اینم سرنوشت من بوده ، حالا یا عذاب گناه ، یا انتخاب اشتباه ، یا قسمت و امتحان الهی و نمیدانم

اینم یه روزی درست میشه . نهایتش مرگه که برای من فعلا لذت بخش ترین اتفاق ممکن خواهد بود و نهایتا زندگی ،

توکل بر خدا . خدا بزرگه . امیدوارم زندگی با عزت و تو راه خودش تا اخر عمر تجربه کنم .همین . تمام .