۱۱۱. یاد تو
صبح که از خواب بیدار می شوی
و در کمال تعجب اولین چیزی که به ذهنت می آید عکس دو نفره ای که در سعدآباد گرفتیم و این فکر که همه می گفتند چقدر به هم دیگر می آیید . چقدر شبیه خواهر برادرها هستید . خیلی به هم میاین . و هم اکنون با این همه شباهت ها ؛ پس چرا تو کنارم نیستی ؟
تو که نباشی نه خواب راحتی دارم ؛ شب ها که درست عین ظلمت و سکوت و خود غم است و روزها دست کمی از شب ندارد اما خب حداقل روز است . فکر نمی کردم روزی صبح از خواب بیدار شوم و شنیدن صدا و دیدنت در کنارم آرزو باشد . روزهایی که قرار بود بیدارت کنم تا با هم روزمان را شروع و شبمان را صبح کنیم
اما اکنون چه؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۲ ساعت 7:21 توسط بیم
|