هر جایی را نگاهی کرد ؛ او را دید

امروز مقابل گل فروشی ای رفت که برای بار اول و دوم و چندم برایش از آنجا گل خریده بود

یادش افتاد ؛ خاطرات زنده شد

بعد از خستگی و افسردگس طولانی ؛ شب به خانه رسید

در کمد دیواری‌را باز کرد ؛ کاغذ کادوهایی که برای هدیه دادن به او استفاده میکرد قلبش را به درد آورد.

غم تمامی وجودش را فرا گرفت.این دو ساله خنده و صورت او دو چیز جدا بودند. گهگاهی بعده یکسال در حضور دیگران شوخی و خنده میکرد اما هر لبخند ته دلش را ناراحت میکرد

چیزی کم بود ؛ در ذهن پر تلاطم خویش هر روز با او حرف میزد ؛ پیش خدا شکایت میبرد ؛

نمیتوانست تفکیک کند ؛ چرا کسی را که با او اینگونه بد کرد ؛ این همه دوست میدارد و این دوست داشتن همیشگیست

اشک ها. دوش زیر اب حمام ساعت دو نصفه شب قدم اخر بود تا بینهایت بار غم ها تازه شود. شاید اشکی امد و دلش کمی آرام گرفت.

خدای او... او خیلی درد دارد.