چند روزی بود دست و دلش به نوشتن نمیرفت هر چند پر از نانوشته ها بود

بر سر چند راهی پیامی دوباره بعد از دو سال برای تبریک تولدش دو سه روزی با خود کلنجار میرفت

از شب قبل تصمیم گرفت تبریک ساده ای بگوید و تا فردا دم غروب بارها پشیمان شد و نهایت تاب نیاورد

میخواست یار بداند که همچنان دوستش می دارد

همچنان بیاد اوست

هر چند او ظالم ترین‌آدم طول تاریخ در‌ذهنش باشد که میشناخت

نهایت نوشت : تولدت مبارک :) و سپس قلب.)) هر چند میخواست متن بلند بالایی برایش بنویسد اما فایده ای نداشت .