شب با یاد تو میخوابم

صبح که میشود

همچنان تو در خیالم آیی

گاه و‌بیگاه نفرینت میکنم

که تو نماندی اما من ماندم

فقط بنویسم که قلبم درد میکند ؛ مثل تکه یخ خشک و بی روح سرد

برابر خدایمان ؛ که بقول تو خدای تو خدای منم هست

چه پاسخ خواهی داد؟ اندک از عمر باقیست

در انتظار آن روزم در پیشگاه عدل حقیقی الهی

ببینی که در حقم چه ظلم ها روا داشتی

خدای من؛ تو دستانم را بگیر و بی نیاز از همه اهل زمین و زمان کن. دستان کم رمق من حتی ناتوان از اینست که سویت بگیرم