هنوز که هنوز است شاید بتونم بگم داخل ذهنم یک مقاومت عجیب غریبی برای نبودنت وجود داره . نمی تونم به خودم بقبولونم که دیگه نیستی ؛ رفتی و منو نمیخوای ؛ نمیخوام قبول کنم در حقم ظلم و بدی کردی . حالم خوب نیست

دلم برات خیلی تنگ شده . اعتمادم به همه آدما از بین رفته . چیزی برام مهم نیست جز درست شدن اوضاع . جز برگشتن تو . دلم گریه میخواد . شاید خالی شدم . مطالب کتاب ها چیزی جز مشتی چرت و پرت نیست . برام خنده داره دبی فورد تو کتاب جدایی معنوی میتونه راحت خیلی راحت در باره جدایی حرف بزنه . خب لعنتی . اینایی که تو میگی هر جملش یه دنیا درده عذابه . خیلیاش از خرافات روانشناسی مثبت گرای بی کاربرد بیشعوره . همش یه مشت مطالب بی فایدست.

دلم برای میم تنگ شده .کسی نیست باهاش حرف بزنم . تو خلا عاطفی عجیبی موندم گرفتار شدم . نه میخوام رابطه جدیدی شروع کنم ؛ نه عقل اینو حکم مبکنه ؛ نه دلم میخواد ؛ نه توانشو دارم ؛ من فقط دلم برای خوده خودش تنگه ؛ این درد عمیق بزرگ همیشگی ؛ دردیه که خودش ایجاد کرده و درمانگرش هم خودشه . خودش که برگرده. اما مشکل کوچیکی هست ؛ اینه که اون عمرا دیگه برگرده مگر خدا معجزه کنه و تفکارتش عوض شه

دلم برات تنگ شده میم . دوست دارم هنوز . لعنت به من . لعنت به اون روز که اومدم خواستگاریت. لعنت به اینکه ساده ترین اصول انتخاب رو رعایت نکردم .

خدایا حالمو که میبینی ؟ این امتحان سخت کافی نیس؟ نمیخوای برام برش گردونی ؟ من آخه عاشقشم دوسش دارم

تو میتونی . یجور کن همه چی به صلاح بشه و برگرده . دلم برای دیدنش لک زده