۱۲۷۱. و صبح
طلوع نصفه و نیمه آفتاب از پس بتن های سخت و دلگیر سبز شده
صدای کلاغ
شاید آنقدرها هم دل انگیر نباشد
صبحی که همچنان با فکر کردن به تو شروع شد
با فکر اینکه هنوز که هنوز است دوستت دارم
و حتی این حماقت دوست داشتنت رو هم دوست دارم
حال که دو سال بیشتر گذشته
و دلتنگی وحسرت دیدار و گفتگوی دو نفره نه در دادگاه و پله های آن
در جایی مناسب تر برای پرسش اینکه چرا
و چرا این همه توانستی دور از جوانمردی و ادب و صداقت و یکرنگی باشی
چقدر توانستی این همه بد شدن را
نمیدانم شاید من هم جای تو بودم ؛ با همه خصوصیات و شرایط و داستان های زندگی ام ؛ همین کارهای وحشتناک را انجام میدادم
بهر حال. خدا ناظر ماست.
خدا می بیند ومی داند کهبا دلم چه ها شد و چه ها .
الهی به امید خودت.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 6:7 توسط بیم
|