طلوع نصفه و نیمه آفتاب از پس بتن های سخت و دلگیر سبز شده

صدای کلاغ

شاید آنقدرها هم دل انگیر نباشد

صبحی که همچنان با فکر کردن به تو شروع شد

با فکر اینکه هنوز که هنوز است دوستت دارم

و حتی این حماقت دوست داشتنت رو هم دوست دارم

حال که دو سال بیشتر گذشته

و دلتنگی و‌حسرت دیدار و گفتگوی دو نفره نه در دادگاه و پله های آن

در جایی مناسب تر برای پرسش اینکه چرا

و چرا این همه توانستی دور از جوانمردی و ادب و‌ صداقت و یکرنگی باشی

چقدر توانستی این همه بد شدن را

نمیدانم شاید من هم جای تو بودم ؛ با همه خصوصیات و شرایط و داستان های زندگی ام ؛ همین کارهای وحشتناک را انجام میدادم

بهر حال. خدا ناظر ماست.

خدا می بیند و‌می داند که‌با دلم چه ها شد و چه ها .

الهی به امید خودت.