بعضی سریالا که خیلی برای خیلیا عادی و معمولی بود ، برای من همیشه قشنگیای خودش رو داشت و چند بار تکرارش رو دیدم البته الان وقت و حوصلشو ندارم

ولی سریال پرستاران استرالیا واقعا نمونه بی نظیری از یه زندگی واقعی بود . از اتفاقات و اومدن و رفتن آدما

حوادث تلخ و شیرین . یک صحنه ای که امروز به خاطرم اومد و احساس نزدیکی با این حادثه پیدا کردم ، پرستاری به اسم دن بود . که نامزدش همکارشه و روزای خیلی خوبی کنار هم میگذرونن . حال خوبی با هم دارن و همه چی اوکی هست . هیچ مشکلی نیست . روزی که قراره نامزد دن بره مسافرت میره و دیگه ازش خبری نمیشه . و تلاش های نافرجام دن از سرنوشت نامزدش . سردرگمی . دن یه مدت توی بیمارستان مشغول به کار میمونه و ادامه میده اما نهایت کم میاره و میذاره میره و ادامه داستان و سرنوشت دن باز میمونه .

خلاصه کلام بعضی وقتا واقعا ادم کم میاره . اتفاقاتی پیش میاد که برات غیرقابل قبوله . تقصیری در اون نداری یا تقصیرت کمه . نمیتونی به خودت بقبولونی که اره این اتفاق افتاده دائم در حال انکاری . اره . یه همچین وضعیتیم . نمیدونم چی میاد به سرم . میتونم از غم این وضعیت بتونم سربلند بیرون بیام یا مثل دن اخرش یه روزی سر به بیابونا بذارم و بزنم زیر همه چی و برم گم و گور شم و سرنوشتم نامعلوم . واقعا نیاز دارم برم گم و گور شم یه مدت و نباشم تو هیچ جایی . برم چند سالی نباشم . نیست بشم . انگار که وجود ندارم . کاش میشد از خدا مرخصی گرفت . یه مرخصی همیشگی از دنیا

خدایا تو بزرگی . توکل بر تو