این فرش ها

قبل تر ها که سن و سالی نداشتم و همراه مادر خانه شان می رفتم خیلی مهربان طور با لحن کودکانه معاشرت می کرد. شاید عجیب اما لحظات زیادی از آن ها بخاطرم هست حتی یک بار که به اشتباه جاکلیدی را به اسم دیگری برایم خریده بود. زنی بسیار مهربان. رسم و رسوم سنتی و پایبند اصول و احترام به بزرگتر در خانه شان جاری بود. پدر و مادر شهید . هر دو به فاصله کمی از همدیگر بعد از بیماری از دنیا رفتند.

حالا این فرش ها به نوعی یادگار آن هاست. آن عزیزان. آن وارستگان. هر چه بود پایبند اخلاق . اعتقاداتشان بودند. حالا پسرشان هم حال و روز خوبی ندارد. هر بار‌که دیدمش پر‌از اخلاق خوب و‌مهربانی بود. امیدوارم سال های سال عمرش به زندگی باقی باشد اما مشخص نیست اینطور باشد یا نه. نمیدانم باری دیگر آن مرد مهربان را خواهم دید یا نه. کاش فرصتی‌برای دیدار باشد.