چهارده صفر پنج

روی شیشه ماشین جلویی پشت چراغ قرمز نوشته بود ؛ از آرزوهای جوانی ام فقط حسرت هایشان برایم ماند..‌

شاید همین حسرت ها خوب باشد یا دیوانه شده ام؟

فضای عجیبی دنیای عجیبی میان آدم هاست . تفاوت گاهی از زمین تا آسمان. از اوج خوب بودن ها که کمرنگ شده همچون کیمیای عشق و وفاداری به عهد و پیمان. تا تکرار مکرر داستان های عجیب و غریب. نمیدانم کدام دنیا را ببینم. این یا آن. توهم و خیال.

امروز با حسرت گذشت .نه زیاد فقط اندکی. هیچ ندارم برای نوشتن جز از قلبم. جز از احساسم. جز این غم ساکن همیشگی.

خدا. نه حمکتت را میفهمم نه خلقتت را. نه علت را. نمیدانم و کتاب ها برایم جوابی ندارند. براستی برنامه ات چه بود ؟

امروز دختری دیدم بسیار شبیه تو. از ظاهر و حالت چهره و دخترانگی اش. هنوز هر جا روم تو و خاطراتت نقش خود را در بیرحمانه ترین حالت ممکن بازی می کنند.

هر حال .خدایم . کلی سوال میماند پ حرف رودر روی نزده. که گویا آن دنیا هم شاید مجال بیان ندهی. نمیدانم.د