صبح ساعت ۸:۳۰ اول وقت وقتی تو محیط کاری و یکی با عطری که اون میزد وارد شده و سلام علیک میکنه. ناخواسته چهره و حالت یک لحظه دگرگون میشه. کسی نمیدونه و نمیبینه درونت چه خبری میشه. اما دوباره یادش افتادی و دلت برای قاتل روح و روانت تنگ شده.

اخر شب ؛ پای فیلم دیدن. وقتی سکانسی میبینی و خاطراتت زنده میشه . دوباره مرور میشه. تکه های قلبت دوباره به گریه می افتن.

آخ.

آخ از خودت

آخ از وقتی که چیزی درست نمیشه. آخ از وقتی که دلت آه میکشه. و تصمیم گرفتی هیچ رابطه جدیدی رو شروع نکنی . میترسی. و احتمالا بدبین شدی. ته رابطه و عشق رو دیدی و برگشتی.

از نوشتن اینجا خسته شدی. راستی خدا. چطور من تا الان زندم؟ هنوزم حس میکنم خوابم . دارم کاووس میبینم. چطور گذشت و چی شد ؟