شاید غمگین ترین لحظات طول یک هفته رو بشه تو غروب و تاریکی جمعه خلاصه کرد

انقد غم داری و غروب افتاب و شب و شروع تاریکی و غم عالم به دلت .

خب سعی میکنم دیگه نشخوار نکنم اما قرار بود فردا با هم شروع کنیم و استارت بزنیم

و خودم ببرمش خیر سرش روز اولش بود :) اسکلانه همچنان به فکرشم که حالش چطوره

خب نباید به خودم توهین کنم ! مگر نه بابت این همه نمیدونم اسمشو چی بذارم لایق

فحش بودم.

نمیدونم فردا میاد یا نه . اما فردایی که برامون روز شروع بود تبدیل شده روز محاکمه

شاید که نه حتی یک درصد هم به این موضوع فکر نمیکردم و تو خیالم نمیرفت که شرایط امشبم

این باشه . تصورم این بود الان عروسی مون رو کردیم . خونمونیم یا تعطلات ماه عسل و از دوشنبه

شروع میکنیم . خب

قسمت هیجان انگیر زندگی اینجاست . هر چند هیجانش فقط منفیه .

دلم گرفته . بعد چندین سال فردا بجای موقعیت همیشگیم مجبورم جای دیگه باشم منی که پام تا همین

چند ماه قبل به همچین جاهایی باز نشده بود

زندگی اصلا قابل پیش بینی نیست . طوری برات رقم میزنه هاج واج مات و مبهوت . چه از تیرماه پارسال

چه از تیر ماه امسال :) یکی غیرقابل وصف شیرین و پرواز در آسمان ها

اما تیر امسال قعر جهنم :) خب خب . نق زدن کافیه

امشب از اون شباست که تا بارون اشک روی صورتم جاری نشه بعیده بتونم بخابم خاب که نه بیهوشی

از وقتی رفته خواب راحت تجربه نکردم . وقتی بود واقعا حالم خوب بود . ارامش داشتم . خوابم بعد سال ها سرجاش

اومده بود . خیلی منظم

جمعه ها شب که میشه مصیبتنامه من شروع میشه ، افسردگی ، وقتی همه جمع میشن خونه و من تک و تنها

لال مونی گرفتم و توان حرف زدن ندارم . انگار تو جمع دارن فحشم میدن همش یاد اون میفتم که وقتی با هم بودیم

چقدر حالمون کنار هم خوب بود . خیلی نامردی کردی در حقم خیلی . جواب محبتای من این نبود . لعنت بهت

خدایا شکرت

خدا جانم خدا جونم شکرت .

خودت که میدونی همه چیو و شاهدی :) خودت درستش کن . توکل بر خودت

ممنونم :)