الان دوباره کنار دریاچه

جایی که اولاش هر روزمون اینجا میگذشت

و عکسایی که دستامون رو شونه هم بود

و عکسایی که همدیگرو بوس میکردیم من با اکراه که کسی نبینه

و تو با اون شیطنتای عجیب غریبت :)

ازش فقط تصویرهای ذهنی بجا مونده

همه چی تموم شده و دیگه بعیده بتونیم همو ببوسیم مگه خدا معجزه کنه و بتونیم دوباره اینجا رو تکرار کنیم و همدیگه رو بغل کنیم و ببوسیم و سنگ ها رو شلیک دریا کنیم

خب خب خب . همه چی تموم شده میم

از اون فقط خاطرات و احساسات و قلب شکسته خودت و کلی مشکلات قانونی و مالی باقی مونده و سوغاتی من همینه از اون :)

الهی شکر