200. روزگار غریبیست
آن که به در می کوبد شبا هنگام ، به کشتن چراغ آمده ، نور را نهان باید کرد . خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
از اوایل تیر ماه تا امروز نمیدونم 5 یا 6 ماه شده فکر کنم تقریبا . خیلی سخت گذشت خیلی . درد داشت سراسر . زخم داشت سراسر . اصلا خوب نبود . تا اینجا که بدترین حال و احوال زندگیم تا الان بوده . از این بعد امیدوارم این همه روزای سخت تجربه نکنم . من طوری ضربه و شکست خوردم از اونی که یار و غمخوار خودم میدنستمش . اما خب دنیا و زمان بهم ثابت کرد این اونی که نشون میداد نبود . و وقتی همه باورها و عشق و علاقت به بنبستی برسه که بدونی اونی که مدعی بود عاشقته خیلی افتضاح تو زرد از آب در اومد . این 5-6 ماه با احساسات درونی و بیرونی و مشکلات و دادگاه فرسوده شدم و متلاشی شدم .
هی میم . میم ، خودممم . عشق اونطوری که نشون می داد و بقول قدیمیا می نمود نبود ، این اون آرزویی نبود ، این اون چیزی نبود که میخواستم حالا به هر دلیل و بهانه و اتفاق و قسمت و عذاب و امتحانی ، بعد 6 ماه دیگه میدونم که میتونم هنوزم دوست داشته باشم اما دیگه نه ! بعد از اخرین دیدار و بی احترامی به همه و دروغای ریز و درشتت ، واسه ژن خرابت ، .واسه ذات کثیفت ، فهمیدم که تو اونی نبودی که میتونستم روش حساب کنم ولی متلاشی شدم چون همه تلاشام به باد رفت ، چون مهم تر از همه شکستم ، خودمو شکوندم بارها و بارها تا حفظت کنم ، از خودم گذشتم و الان زار زار عین بچه ها گریه میکنم بعد چند روز ، لعنت بهت ، لعنت بهم ، من چه میدونستم تو اینطوری هستی ، اینطوری مال خوش خط و خال و هفت خط ریاکار چند رو هستی ؟ توئه عوضی که رشته و شغلت و همه چیز یه طور دیگه نشون میداد اما وای از درون کثیف و زذل و خبیثت . باورهام فرو ریخت . متاسفام برای خودم که این همه تلاش کردم برای نگه داشتنت ! پشیمون نیستم ابدا و اصلا . چون اگر این کارا رو نمیکردم تا ابد مدیون خودم و احساساتم میشدم . فقط نمیدونم چطور این همه یه آدم میتونه این همه متظاهر باشه که این باشه . تو چی بودی ؟ تو ریشت چی بود ؟ تو ذاتت چیه ؟
خدا سوختم و میسوزم و بد میسوزم . به عنوان دویستمین پستی که می نویسم اینجا این وبلاگ ، باید بگم تکه تکه و قطعه قطعه شدم . با احساساتم بازی شد . نمیدونم . همچنان خیلی سوالات توی ذهنم . که آخه چرا باید همچین ؟ عجب شوخی بدی بود این دنیا ، عجب امتحان سختی بود ، عجب مضحکه ای ، چیزی نمیخوام ازت خدا ، نه عمری نه چیزی الا مرگ ، به حق همین دل شکسته و اشکایی که مثل بارون نم نم میریزه و گواه سوختن دلمه و کسی که سوزونده رو واگذار به خودت
بالا میارم نفسم بالا نمیاد
خدایا همه امیدم تویی :)