۲۱۴. فهمیدم شاید
شاید فهمیده باشم هر چند دیر و به قیمت کل عمرم تا اینجا
هم راه تویی و هم مقصد تویی
بقیه همه هیچ و پوچند و لاغیر
مشکل آنجا بود که مسیر و راه را اشتباه آمدم
ساده بود اما عین حال سخت .
.........
دیشب خواب میدیدم و بیدار شدم و یادم نیست چی بود
دوباره خوابیدم و خوابم یه عنکبوت که روی بالشت بود کنار سرم دیدم . برپا از خواب پریدم و رو بالش میزدم که شاید واقعا عنکبوتی باشه . خبری نبود . همش یه خواب بود . آدمی که سالی یه بار خواب نمیدید حالا روح سرگردانش هر شب همه جا رو میگرده و تا خواب نبینه و خواب بد هم نبینه ؛ شبش صبح نمیشه
چیزی بگو آرام کن آشفتگی ها را ؛ در سینه ها این بغض سرسنگین نخواهد ماند
البته بعیده. این بغض ؛ این اتفاق تا ابد با منه . همراهمه . مثل همون اول تلخ و سخت و اذیت کن . فقط این وسط منم که به زندگی با این حجم غم عادت کردم و با هم کنار اومدیم ....
توکل بر خدا. به امید خودت