223. حال غریب
امشب دوباره برام همه چیز مرور شد ، رفتم پیش وکیل و فرصت نشد حرف بزنیم و موند ، دلم پر بود بعد دو ساعت انتظار
حال برگشتن به خونه نداشتم ، خواستم برم جای همیشگی پیاده روی و خاطرات و جاهایی که با هم رفتیم و نسکافه ای که با هم سرپا تو اون کوچه گرفتیم و خاطراتمون مرور شد متاسفانه ، به هم ریختم . تحت فشار از هم می پاشم ، یه نفر چطور میتونه این همه بی شرافت و بی وجود و خائن باشه که اینطور دروغ تو دادخواست و لایحه هاش بنویسه ؟ چقدر میتونه بی چشم و رو باشه ؟ از هم پاشیدم و تو خیابون گریم گرفته بود و کلاه کاپشنو کشیدم سرم و اروم گریه کنان رفتم بطرف همون جای همیشگی و نیمکت فردای عقد ، تا اونجا گریه کردم اروم و اروم و اونجا هم . خب خوب بود ، ایام فاطمیه هم هست ، الانم دلم گرفته از دنیا ، الانم غیر خدا کسی رو ندارم این حرفا رو بهش بگم ، غیر خدا کسی رو ندارم که اون و کارای خبیث و زذل کثیفش رو به خدا واگذار کنم ؛ معتقدم خدا میبینه و همین دنیا جواب کاراشو میبینه ، نهایت اینجا نشد اون دنیا که اصل کاریه باقیه هنوز ، خستم . رفتم رو نیمکت و اون کافه هایی که با هم رفتیم مقابل چشمام ، کمی گریه کردم و با همون حال بدم پیاده خونه برگشتم ، اشکالی نداره . خدا بزرگه میبینه میدونه خبر داره نیازی به گفتن نیست . خودش حالتو میبینه و میدونه چه خبره ،،شاید خیری تو این اتفاق هست ، شاید شاید اون ادم ادمی نیست که قبلا بود که خدا هم دیده اون رو چقدر عوض شده و اینطوری ترجیح داده ،، البته که ذات اون از اول این بوده و فقط نشون نمیداد .
خدایا ، بحق فاطمه کمکم کن . یا فاطمه ، شفاعتم کن مادر جان ، بدجور کارم گیر کرده . الهی توکل بر خودت .