انتهای شب است . شاید ابتدای آن . نمیدانم و اهمیتی هم برایم ندارد. فقط مهم این است شب است . موسیقی بی کلامی که آرام آرام در تلاش برای تسکین روحم است. نشخوارهای فکری که تمامی ندارد. کارهایی که باید انجام دهم و وقتی نمانده اما از شدت مشغله این هفته هیچ کاری نتوانستم انجام دهم در عوض تمام وقتم صرف نگرانی ها و بدوبدو برای کارهای دیگرم شد ! بعضی قوانین واضحا مضحک است . مهم نیست . الان چندین اتفاق می توانست حالم را بهتر کند . اینکه این موضوع خیلی زودتر تمام میشد . طلاقش را میخواست و توافق میکردیم و تمام. پایان نامه ام را تمام میکردم و ارائه میدادم . دوباره میتواستم ماشین بخرم و اوقات ناراحتی با آن میرفتم یک دوری در شهر میزدم ! اما خب پولی برایم نمانده. یا دوستی که سال ها از او خبری ندارم زنگ میزد و میتوانستم با او حرف بزنم و‌درد و دل کنم . اخرین بار برایش گفتم در تماس کوتاهی که داشتیم . اما خب ! گفت میایم یک روز حرف بزنیم ببینم چه کرده ای با خودت. اما خب دیگر ملت هر کدام دغدغه و مشغله های خاص خودشان را دارند . جای شماتتی نیست ولی باید یادم بماند اگر کسی شرایط سختی بود به او پیشنهاد دهم بیا حرف بزنیم . شاید حالش کمی بهتر شد . خیلی دلم میخاست تا دوباره با سین پیام برقرار کنم . اما خب شدنی نیست . او هم حتما الان زندگی خودش را دارد و واقعا حضور من به او ضربه میزند . از او برای من فقط وبلاگی باقی مانده از دوران قدیم و نابودی بلاگفا . و وبلاگ جدیدی که دیگر بروز نمیشود. و کامنت هایم برایش . و چه مدت هایی که به خاطرم شب ها بیدار‌میماند تا حرف بزنیم . از ته ته دلم عمق وجودم برایش آرزوی خوشبختی دارم . از خدا برایش همیشه بهترین ها را خواستم و میخواهم. لیاقتش بهترین ها بود. شاید باید آن اصطلاح عامیانه که الان یک باره به ذهنم آمد را بایست مرور کنم : دختر زیبا برای مردمه . و چقدر که حق گفتن. البته که میم زیبا نبود ولی چهره اش شاید آرزوی خیلی ها بود. نمیدانم شاید هم من انقدر دوستش داشتم و عاشقش بودم که زیبای محض میدیدمش . شاید آن تصویرسازی ذهنی ای که مدت ها برای همسر آینده ام داشتم را در او پیدا کرده بودم و‌شیفته اش شدم . حالا که او را دیده بودم ؛ نه لک های صورت و جای جوش های متعددش برایم مهم‌نبود ؛ من حقا و حقیقتا عاشق خود او شده بودم ؛ نه فقط صورتش ؛ بلکه خودش .ولی چه‌حیف که سیرت ناخالصش و ناپاکش را بعد از یازده ماه دیدم و‌فهمیدم که چه شخصیتی داشت. انقدر دوستش داشتم و کور شده بودم که همه ی مشکلاتش را گفتم مهم نیست. و چه ساده انگارانه . شاید بشود گفت عاشقانه ! شاید گفت ساده لوحانه یا احمقانه :) . کاش هیچوقت وصالمان جفت و جور نمیشد تا نهایت بعد از چند دیدار ساده همه چیز تمام شده و نهایت آرزویی از وصال برایمان باقی میماند و با خیال خام خود میماندم که وه ! عجب آدم خوبی بودی و حیف شد که به وصال هم نرسیدیم و اینگونه شد که ادبیات عاشقانه شکل گرفت . همه ادبیات عاشقانه فاخر ؛ وجود خویش را مدیون نرسیدن ها است . مگر نه که بعد وصال داستان خیلی ها فرق میکند .