رفتم آزمایشگاهی که سه بار اونجا برده بودمت . وقتی نشستم منتظر بودم یه دفعه ای یادم افتاد که چندین بار تو رو آوردم اینجا و حتی یادمه که یه بار چقدر شلوغ بود و کلی منتظر موندیم و رو کدوم یکی از صندلیا نشسته بودیم و چقدر حال خوب داشتیم و دل و قلوه به هم میدادیم . آره خلاصه که این داستاناست . چقدر با هم عین دو تا کبوتر عاشق حرف میزدیم و حال خوبی داشتیم . خدا ازت نگذره . نمیدونم هنوز برام مبهمه خیلی چیزا و بعضی سوالاتی که ازت داشتم بی جواب موندن. اما اهمیتی نداره و دیگه کنجکاوی به خرج نمیدم. خدایا توکل بر خودت.