۲۵۵. نمیدانم
نمیدونم چی بنویسم اما میدونم چند روزیه حالم اصلا خوب نیست. احساس بی حالی و کرختی و ناامید و توامان نگرانی شدید دارم . از آینده . از این داستان . از این منجلابی که پامو روش گذاشتم و دیگه نه راه پسی دارمنه راه پیش . فریب ظاهر قشنگ این چمنزار سرسبز رو خوردم اما تا به خودم اومدم دیدم هر چی بیشتر دست وپا میزنم بیشتر تو این مرداب خوش خط و خال فرو میرم . الان دقیقا تا گردن تواینلجن متفعن حال به هم زن فرورفتم و دشت و پا زدن بیشتر هم بی فایدس . منتظرممنجی بیاد و طناب رو بندازه و نجاتم بده چون دیگه کاری از دست خودم ساخته نیست. حواستون به چمنزارای اطرافتون باشه . حواستون باشه که عمق اون جای سرسبز و قشنگی که روش پا میذارین چیه . تهش چیه .باطن و ذاتش چیه . ممکنه ریشه این سرسبزی وزیبایی ؛ مرداب باشه . خلاصه که تا بیای و به خودت بجنبی غرق شدی . در بدترین و عذاب آورترین حالت ممکن. قول ظاهر و رفتار ظاهری آدما رو نخورید . آدما انقدر عمیقن که به راحتی نمیشه شناخت . مگر این که ذات و ریشه اونا رو بشناسی . باهاشون زندگی کرده باشی یا از کسایی که باهاشون بودن و زندگی کردن بپرسی . خلاصه که من خودمو گرفتار کردم . من خودم با دستای خودم ؛ خودمو نابود کردم . یه عمر انتظار و آرزو و اخرشم اینطور همه چی نابود بشه ؟ به قول همای دلم میسوزد و کاری زدستم بر نمی آید . فقط خدا میتونه منو کمک کنه . الهی تنها امید و راه چاره و نور تویی . نه خودم نه هیچ کسی دیگه . فقط تو میتونی نجات بدی . توکل بر خودت . میدونممیبینی و حواست هست و زود کاری که باهام کرد رو جواب میگیره . به امید خودت خدایا . دستامو بگیر. الهی شکر