۲۷۵. بیخواب
ساعت چهار . که نه صبحه نه شبه . نه روشن نه خیلی تاریک . خیلی سختمه و خوابم نمیبره . راستی سال قبل این ساعت چه حس و حالی داشتم؟ فکر کنم خواب بوده باشم . سال بعد چی؟ ممکنه این داستان تموم شده باشه؟ ممکنه آزادی رو تجربه کنم و از شر این نگرانیا خلاص شده باشم ؟ هر چیزی ممکنه .اصلا شاید سال بعد این لحظات زیر خروار خروار خاک سرد و سیمان و قبر سیمانی سنگین روش باشم . امیدوارم مادر لطف کنن ؛ سال بعد این شب اگر عمری بود ؛ همه چی اکر صلاحه تموم شده باشه. مادر جان هوای فرزند بدت رو میشه کمک کنی به حق این شب و صبح,؟ میشه در حقم مادری کنی؟ یا الله .خدایا کمکم کن .امام ضچرضا میشه شفاعت و وساتتطمو بکنی؟ الهی به امید خودت و شکرت یا رب.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۲ ساعت 4:11 توسط بیم
|