این روزها کمتر به تو فکر میکنم اما همچنان هر ساعت در فکرم هستی ، دردش کمتر نشده ، شاید من عادت کرده ام ، خدا تحملم را بیشتر کرده . الان یک آرزو دارم که زودتر تمام میشدی ، زودتر طلاقت را میخواستی و رهایی . این تنظیمات فعلی ، دائم یک بخش از ذهن را درگیر خود نگاه می دارد . ثانیه بعد طلاق حس و حالم چیست ؟ بعد امضا کردن در دفتر طلاق . لحظات سختی . خیلی فرقی نمیکند الان هم جداییم فقط غیررسمی . الان فقط اسممان در شناسنامه همدیگر زیادی می کند اما دقیقا در اوج طلاقیم . چه قبول کنم و چه نه تو دیگر همسر من نیستی . حال من بیایم بگویم فلان و بهمان و نه و اینخبرا نیست . راستش را بخواهی در یک جمله : زندگی مشترک کوتاه ما همان خرداد به خط پایان خودش رسید . زندگی ای که 11 ماه بیشتر دوام نیاورد . به من بود تا ابد وفادارت بودم اما تو نخواستی یا نفهمیدی و نخواستی که بفهمی . بیخیال اما یک درد عمیق دائمی در قلبم است که هر ثانیه ای که خواستم بخندم با پتکی شرایط نابسامانم را یادآوری کند .

بعد از ظهر اگر بخابی ، بیحال تر از قبل خواب بیدار می شوی ، اگر هم نخابی که تا شب خسته ای و هیچ کار مفیدی نمیتوانی بکنی ، بعد خواب هم دو ساعت طول میکشد تا به خودت بیایی و سیستم گویا سنگین و فرسوده شده و دیگر کار نمی دهد . شاید کم کم جوانی پایان غیررسمی اش را اعلام میکند ؟ ورود به دهه چهل زندگی نزدیک است . شاید دیگر کم کم بیشتر قدر این سال ها که اینگونه سوخت شد را بدانم ؟ بهرحال ! نمی شود تغییرات سن و سال را ندید گرفت.

بروم پایان نامه را بنویسم که بیش از این نوشتن بی فایدست .

الهی شکرت . به امید خودت . توکل بر خودت خدایا .