31 . کتابخانه و کتاب و کوچه های پرخاطره
دیشب سه با مصیبت خوابم برد . نیم ساعت نگذشته با کاووس از خواب پریدم و یه فریاد ! نمیدونم دقیقا چه خوابی بود اما مربوط به اون بود
صب 6.30 بیدار و رفتن سرکار . روز نسبتا سختی . راه دوره . ظهر موقع برگشتن با یکی از همکارا رو دیدم کمی باهاش درد و دل کردم .
و برگشتم خونه . از ظهر همش پیام این که طرف رفته دکتر و دارو میاد برام . اخه تحت پوششه ! نمیدونم چه مرگشه . نمیدونم خوبه بده چیزی شده ؟
نمیدونم خوشحال باشم ناراحت باشم ؟ قطعا خوشحال که نیستم ولی نمیدونم کمی ته دلم نگرانشم ولی دیگه برام مهم نیست . اصولیش این بود ازش متنفر باشم اما حسی ندارم .دلم برای اون ادم قبل تنگ شده .
ظهر کمی دراز و بعدش کتابخونه و گرفتن 4 تا کتاب برای نوشتن فصل دو پایان نامه . اینا رو بنویسم مطالب لازمش رو . بعد برم اون یکی کتابخونه و از اونجام چند تایی کتاب هست اونا رو هم بگیرم بیارم تو پایان نامه . موقع برگشتن از کوچه هایی برگشتم که کلی توش باهاش خاطره دارم . متاسفانه جایی از شهر نمونده و بقولی هیچ تپه نریده ای نذاشتیم سالم بمونه و همه جاهای اصلی و گاها فرعی رو رفتیم . یاد اون همه دفعاتی که افتادم دنبال کارش بردمش دکتر ، اولین بار که به اصرار خودش رفتیم پی دکتر زنان برا گواهی بکارت . و اون ساختمونی که رفتیم طبقه دوم و مطب بسته بود و تو پله ها یهویی بوسیدمش ! و بعدش رفتیم پیش دکتر دیگه گفتم یکم دیگه میاد و نهایت پیش دکتر دیگه که گفت بشین و یک ساعت علاف شدیم و ادامه ماجرا .
یا بارها با هزار مصیب بردمش و اصرار و التماس بردمش دندونپزشک تا دندون عقلش که خراب بود و درد میکشید رو کشید . اصرار دکتر کن که حساسه این بیشتر لیدوکائیین بزن . اصرار خودش که بیا و دو ساعت طول کشید تا راضیش کردم :) و راضی بود . یا دکتر پوست هایی که رفتیم یا دکتر غدد !
کل موضوع زندگیم شده بود کل امیدو آرزوم /
لعنت به این همه خاطرات خوب که دیگه فقط عذاب شده و اون ساختمونا ول کن نیستن . اون جاده ها . حتی جرئت ندارم یکبار دیگه برم اون جاده رو . خیلی جاها رو تنهایی رفتم و با نبودنش تنهایی تجربش کردم . نیمکتی که فردای صیغه رفتیم روش نشستیم بارها رفتم روش نشستم گریه کردم شبا.
حالم خوب نیست اما مثل اوایلم نیست. عقلم کم کم داره کار میکنه . همه چی درست میشه میم جان .
خودمو خوب میشناسم . حس میکنم خودشناسی خوبی دارم . میدونم ادم خاطره بازیم . میدونم اتفاقات خوب عادی تا مدت ها از ذهن و روانم نمیره . چه برسه این اتفاق ! که مهم ترین تصمیم زندگیم بود و تصمیم خوبی نگرفتم .
نمیدونم الان چقدر لجاجت و کینه و عداوت پوچ توخالی تو ذهنش پرورونده . ولی مطمئنم الان حس میکنه داخل جنگیم و به چشم دشمن خونی بهم نگاه میکنه ! تعجب میکنم بخدا از این همه دو رویی و یکسال فریب خوردنم .
خدایا شرمندتم . خودت بزرگی . خوب کن خوب بچین برا همه آخرشو . خودت که خوب میدونی میبینی . جای حق نشستی . واگذار میکنم به خودت.
بماند به یادگار از روزهای خیلی بد . بدترین سال زندگیم با کلی فاصله و اختلاف تا اینجا :)
_______________________________________________
ممنونم از بانو . که کامنت دادن . متشکرم بابت دلگرمی و راهنمایی هاتون