۳۰۸ . شهر درندشته دلش ؛ نفرین شده دروازه هاش
الان که میمیری براش ولی یه جایی آخراش
میوفته از سرت هواش میبینمت صبر داشته باش
.......
صبور باش میم . صبور باش خودم جان . میدونم حتی زنده بودن برات این چند ماهه سخت بوده ؛ میدونم تو به سختی تحمل کردی و بارها فکر نبودن به سرت زده ؛ ولی صبور باش خود عزیزم ؛ تو از حکمت خدا و امتحان خدا چی میدونی آخه؟ شاید بعد این جهنم ؛ یه بهشت همیشگی بود ؛ شاید بعدا خیلی بدتر میشد ؛
کاش سوت زده میشد و میگفتن ۶۰_۷۰ سالت شده و بار و بندیل ببند که باید بری . کاش میدونستم کی این دنیا برام تموم میشه و راحت میشم . خدایا ؟ الهی یا رب من؟؟ میشه هوامو داشته باشی؟ میشه تمومش کنی بسمه ؟ نهایت این پایان نامه رو دفاع کنم وتموم شم ؟ دیگه نهایت نهایتش اینه. حتی دفاع هم نکنم مهم نیست که چی بشه؟ یه دویست صفحه به میلیون صفحاتی که قبلا متتشر شدن اضافه میشه که چی ؟
خدایا دستامو بگیر. خیلی احساس بی کسی و تنهایی میکنم . هر روز برام هزار ساله. میشه راحتم کنی؟