317. دنبال کدامین قصه و افسانه می گردی ؟
در این بیغوله رد پایی از یاران نمییابی ، چراغ شیخ شد خاموش و این افسانه روشن شد ، که در شهر ددان میراثی از انسان نمییابی
خاطرم هست دوره کارشناسی استادی داشتیم که میگفت خیلی وابسته نباشید ، الان که مبتلا شدم تازه بعد 8 سال میفهمم از چی حرف میزد ! برای شنیدن بعضی حرفا خیلی اوقات آماده نیستیم ، میشنویم اما هیچ درکی ازش نداریم ، یادمه میگفت من به مادرم خیلی وابسته بودم و وقتی فوت کرد تا مدت ها و سال ها به خودم نیومدم و افسردگی شدید گرفتم ، تصور میکنم شخصی هستم که خیلی اینطوری ام ، خیلی بعضیا رو دوست دارم از درونم اما به روی خودم و خودشون نمیارم ، اما در مورد اون خیلی راحت میگفتم ، میدونست که دوسش دارم ، حالم خوب نیست و خیلی پکرم . فرسوده شدم . به سختی میتونم به کارم برسم . گهگاهی میپیچونم ، کاش راه حلی وجود داشت ، کاش راه درمانی بود ، کاش راهنمای راهی داشتم ، کاش راهبری ، پیامبری بود ، بعضی اتفاقات رو مجبوری خیلی تک و تنها عبور کنی . بقیه هم نهایت چند صباحی احوالت رو بپرسن . میدونم که حالم خوب نیست . میدونم که فعلا دست و دلم به نوشتن نمیره اما باید فصل اخر پایان نامه رو هر چه سریع تر تموم کنم ، برم کمی قدم بزنم ، واقعا نمیتونم ادامه بدم . کاش مهلت تموم میشد . کاش راحت میشدم . کاش کاش و هزاران کاش . انقدر نوشتم کاش که این کلمه حالم به هم میخوره . خدایا میبینی ؟ حواست هست بهم ؟