گهگاهی که مسیرم به خیابان می افتد( زیاد قدم میرنم اما شب ها و جای خلوت که چشمم در چشم احدی نیافتد و اینگونه راحت ترم ) ؛ بعضا افرادی میبینم در قد تو و پوشش شبیه تو ؛ سعی میکنم هر طور شده صورتش را ببینم که شاید او باشد ؛ گاهی نگاه میکنم و میبینم که او نیست و دنیایم و امیدهایم از هم می پاشد ؛ گاه نگاه نمیکنم و از خیر نگاه کردن و قضاوت مردم که چشم چرانی میکند خودم را دور نگاه میدارم ؛ گاه فکر میکنم که اصلا آن ؛ تو بودی ! فایده اش چیست که تو آنی که قبلا در ذهن و تصوراتم مقدس بودی نیستی ؛ تو نه یک قدیسه بلکه تو خود شیطانی ؛ و دوباره امیدهایم در هم میشکند از تویی که تو نبودی و حتی اگر آن آدم شبیه تو در خیابان تو بودی باز هم دردی از من دوا نمی شد ؛ آخ که قلبم تیر می کشد از درد و غم و زخمی که تو بر آن یادگار گذاشتی و از تو تنها یادگاری اکنون قلب زخمی و اعتماد از دست رفته و آدم شکسته شده ای است .

میدانم آری حتی دیگر دیدن اتفاقی ات روزی روزگاری حتی اتفاقی درمانی برای دردهایم نخواهد بود ؛ ذهن بیمار من تو را آنقدر بالا برده بود که وقتی چهره و ذات پلید واقعی ات برایم نمایان گشت ؛ تصورات شیشه ی ذهنم در هم شکسته شده و از هم پاشید ؛ حال آن ذره شیشه ها لحظه لحظه در قلبم دردی عمیق و دردناک به جای میگذارند و این دردها تا لحظه مرگم ادامه خواهد داشت.

الهی :) یا رب.