386. خواب و رویا ؛ گذشته ، وهم انگیز
به گذشته ام که نگاه میکنم ، بعضی تصاویر و لحظات همچون خوابی تخیلی به نظر می آیند که هیچ واقعیت ندارند ، هیچ !
باورت نمی شود که این من بودم ، فلان روزها را گذراندم ؛ در آن مکان ها و شهرها ؛ با چه کسانی ؛ در کدام موقعیت ها و شرایطم
زندگی چیست جز خواب ؟ یادآوری و مرور خاطرات خوابی بیش نیست ؛ گذشته همچون خوابیست پر از لحظات مختلف
گاه زیبا و لذت بخش ؛ گاه صحنه های تاریک و ناراحت کننده ؛ بله
زندگی همین است ؛ همینقدر شگفت انگیر !! همینقدر مضحکه و عجیب و غریب ! همینقدر غیرقابل باور و وهم انگیر
گاهی شدید دلم برای گذشته ها تنگ می شود ، از لحظات و اولین خاطرات تصویری درون ذهنم که به یادم می آید ، از هفت سالگی ام ، از مدرسه ، از معلم کلاس اولم که همچنان تصویرش برایم مقدس است ، از معلم سال دوم و سوم و چهارم و پنجم و مخصوصا چهارم ، که خیلی دوستش داشتم ، از مادربزرگم ، از خانه و محله قبلی مان ، از رفت و آمدها و دنیای تلخ و شیرین کودکی ، خدایا ؟ نمی شود دوباره کودک شوم ؟ از خاطره دیدن اولین فیل از نزدیک !! نمیدانم شاید واقعا خواب بود ؟ از دوره راهنمایی و چالش هایش ، از دبیرستان و سختی هایش ، از دانشگاه و خوابگاه و تحصیل و کار ، از سال اول کاری ام و سال نامزدی و اکنون سال و روزهای جداییم ! آه ! چه زندگی یکنواختی بغیر از اتفاق آخر . از آشناییم با سین و اینکه هنوز تصویرش مقابل چشمانم است ، هنوز در خاطرم است ، نمیدانم کجاست و چه می کند و حالش خوب است یا نه ؟ ولی بهترین رفیق عمرم بود . از دوچرخه سواری های دوران کودکی و دوچرخه ای دست دو که سوارش میشدم و دنیا برای من بود ، از آن دوچرخه کوچکتر که وقتی در کوچه ها در ساعت های ظهر سوارش میشدم دنیا برای من بود ، راستش چقدر کودکی لذت بخش بود میم ؟ از مسافرت و کودکی و مرکز توجه بودن . از انجیز خوشمزه حیاط خ ،
زندگی فیلمی است ظاهرا طولانی که وقتی به نفس های آخر میرسی ، احتمالا این چند ساله زندگی را قدرت بیابی که در حد یک فیلم کوتاه یک دقیقه ای خلاصه ببینی ، جالب است و شگفت ، از خاطره گواهینامه گرفتن ، دعوای خوابگاه ، اولین بار که سوار ماشین خودم شدم و رانندگی خیلی اوقات برایم لذت بخش ترین و حال خوب کن ترین اتفاق ممکن بود . مخصوصا رانندگی جاده در سرما و گرما و ماشینم که خیلی دوستش میداشتم و الان به لطف مهریه آن هم رفت ، خب خب ، جالب است .
می بینی میم عزیزم ؟ از همه چیز خاطرات به یاد می مانند ، تک تک لحظات به خاطرم است اما چیز زیادی برای گفتن نیست ، آن نامرد هم کم کم در حال فراموشی است ، دردش تا ابد به قلبم ، زخم خنجرش از پشت بر کمرم ، اما حتی ذهنم می خواهد فریبم دهد و فقط خاطرات خوبش را نگاه دارد ! ای ذهن عقل فریب من ! کمی عاقل باش باشد ؟
خدایم ، همراه همیشگی تویی ، شرمنده توام ، یاری ام کن ، امیدم به توست یا ربّ . توکل بر خودت .