420. بدرود جمعه و هفته ای دیگر
بهمن 1402 به نیمه نزدیک شده و جمعه ای دیگر ، اخرین لحظات جمعه و دقایقش مثل همیشه غم بار ، به راستی سال قبل این موقع جمعه چه حال و احوالی داشتم ؟ مطمئنم عالی بود چون او بود و هنوز بد نبود ، هنوز در نقش خودش خوب بازی می کرد ، این هفته مجدد حل اختلاف بود و نیامد ، حالات روانی ام اصلا ثبات ندارد ، البته به این درک و فهم و کشف رسیده ام که تحمل تنهایی برایم دشوار است و عذاب آور ، کسی رو میخوام که بتونم باهاش محرمانه ترین و خصوصی ترین حرف ها رو باهاش بگم ، بدون این که نگران باشم دوباره ازم سواستفاده بشه ، لازم دارم که گاهی بهش بگم خسته شدم ، لازمه که یکی باشه بهش بتونم اعتماد کنم ، بهش احساس داشته باشم ، اما دریغ ! این حس تو من مرده و کاری باهام کرد که تا اخر عمر دیگه نتونم به کسی اعتماد کنم ، مگه میشه به کسی اعتماد کرد ؟
دوباره جمعست ، شب شده و تاریک ، هوای این هفته وحشتناک سرد بود ، نمیتونم با هیچ کسی راحت حرفامو بزنم و این حرفا تو دلم داره خود خوری میکنه ، اشکم دم مشکمه ، سخت بود ، تازه صدام داره برمیگرده ، تقریبا لال بودم سه چهار روز ، فردا روز خیلی پرکاری دارم ، بعد از ظهر هم که یه سری کار دیگه ، خلاصه گویا زندگی با این که خیلی پیچیده ای ندارم و خیلی جمع و جوره اما کارای ریز و درشت گویا تمومی نداره ،
با کارشناس سر جلسه حرفم شد و اعصابم به هم ریخت ، همش زور ، اخر سر هم مقصر منم ! خب مشکل ، مشکل توئه . به من چه ؟ شما عرضه ندارید حل کنید مسئله تون رو من الان باید چیکار کنم ؟ موندم این کجا برم ؟
این روزا افسردگی مطلق دچارم . غم مساوی من شده ، شاید هم من مساوی غم شدم ؟ همچنان یه غم و بار بزرگی رو دوشم حس میکنم ، همچنان حس عدم امنیت و بی قراری شدید و ناآرومی دارم ، بیقراری با شدت به توان میلیون ، هیچوقت همچین احساساتی تجربه نکردم ، از اخرین رابطه عاطفی که به یکی گفتم دوست دارم و ازش حس متقابل دریافت کردم 8-9 ماه گذشته . فکر کنم اردیبهشت اخرین بار به معنای واقعی این حس رو تجربه کردم . بعدش دیگه هر چی بود کلک و فریب بود ، دیگه حتی به خودم جرئت ندادم و صحیح هم نبود دوباره با یکی دیگه امتحان کنم ، از این بابت شدیدا تحت فشارم ، عملا هیچ جوابی برای نیاز عاطفی و جنسی خودم ندارم تو این سن و سال ، نمیتونم ادا بازی در بیارم که برام مهم نیست و الکی خودمو کارای دیگه مشغول کنم ، اره مشغول میکنم اما نمیشه که نمیشه ، یه چیزی خیلی کمه توی وجودم ، یه چیزایی ، هیچوقت بابت این روزا نمیبخشمش ، نمیبخشمش چون در حقم ظلم کرد ، نمیتونم ببخشم چون بهم قول داد و نموند ، حتی دیگه نمیخواد بره ولی نمیخواد باشه و بیشرف میخواد تا میتونه بدهی های ننه باباشو باهام صاف کنه ، حرصم میگیره میمیرم یادم میاد اخراش برای تیغ زدن بیشترم چقدر نقش بازی کرد . مطمئنم دنیا دار مکافاته ، حالا که خودت نخواستی ، خودت زدی زیر همه چیز و همه قول و قرارامون ، انقد شرافت نداری و حالا میخوای بیشتر پول بگیری! خب یادم رفته بود تو رو بابات با سکه مبادله و معاوضه کرد و فروخت ! الانم شاید کلا بخاطر پول خودتو و جسمتو و روحتو به نوعی فروختی ، ! گویا این وسط هیچ بویی از عشق و عاطفه و احساس نفهمیدی ،
اره ، نمیتونم هیچ رابطه جدیدی شروع کنم ، نه دیگه حالشو دارم ، نه قبل از این داشتم نه قبل از تو هم رابطه ای نداشتم ، چون اعتقادی نداشتم ، همیشه میگفتم یکبار میرم ازدواج میکنم و باهاش آروم میگیرم اما زهی خیال باطل ، تیرم به سنگ خورد :) بمیرم برا خودم که چقدر انتظار کشیدم و اخرشم این شد . الهی کرمتو شکر ، حکمتت رو شکر ، من میدونم دنیا دار مکافاته ، میدونم مطئنم بعضی ظلم و حق الناس نه تنها اون دنیا ، این دنیا هم بی جواب نمیمونه ، منم و اعتقادام خدا ، نیازی به اثبات نیست مطمئنم ، یه روزی به وقتش نتیجه کاراشو میبینه ،
آره جمعست و اشک دور چشام حلقه زده ، آره جمعست و فردا به خاطر این که ماشین ندارم دیگه کلی مجبورم مصیبت بکشم ، کلی ماشین عوض کنم برسم سر کارم ، آره ، دنیا همیشه رو یه روال نیست میم ، دنیا بالا پایینش زیاده ، شاید بعد یه مدت همین سقف بالا سر رو هم نداشته باشی ؟! الهی شکرت ، در یک آن ممکنه خیلی چیزا نصیبت بشه و در یک لحظه همه چی از کف بره ، خیلی عجیب این چرخ روزگار ، میچرخه ، امیدوارم همه اخر و عاقبت بخیر شن ، الهی به امید خودت .