کاش پیامبری بود ، کاش راهنمایی داشتم ، دستانم را میگرفت و مرا همراه خودش میکرد ، پیرو او میشدم تا در این ظلمات در و غم دنباله رو او باشم ، اعتماد کنم و او مرا به سرمنزل مقصود میرساند ، حال که نه پیامبری است که راهنمایم باشد ، خب امام عصر هم که قصد گرفتن دستانم را ندارد و در غیبت ، خدا چه کسی بهتر از خودت دستان این درمانده از همه جا و همه کس را بگیری ؟ چه زمانی بهتر از الان که مرا بنده همیشگی خودت سازی ، همیشه بودم بنده ات ، ولی مرا به مرحله ایمان و یقین قطعی برسانی ، نیاز به شرح حالم برایت نیست ، تو پزشک نیستی ، تو غیب و ظاهر ، اشکار و نهان را می دانی و وضعیت من بر تو عیان ، من شرایطم بحرانی است ، من خودم نمیتوانم گلیمم را از اب و گل و باتلاقی که با پای خودم داخلش رفتم بیرون بکشم ، می شود تو خدایی کنی و نجاتم دهی ؟ فقط نجاتم بده ؟ اگر نجاتم در مرگ است بمیرانم ، هر چه خودت صلاح میدونی ، من با میت های داخل سردخانه تفاوتی ندارم ، من حالم خوب نیست ، من دیگر توان زندگی و بلند شدن و سرپا ایستادن و سر و کله زدن را ندارم ، من ، من ، من ، این من ای خدا ، این تو ، من خودم را از ابتدا به تو سپرده ام ، نباید این حرف ها را بنویسم و برایت بگویم اما ، دیگر صبر و طاقتم تمام شده است . دیگر تاب ندارم ، هر چه تاب و توان داشتم از لطف تو بوده به هر کجا که رسیده ام ، و هر گرفتاری هم که دارم و مشکل و سختی احتمال فراوان از ناتوانی و کوتاهی های خودم است میدانم ، تو میشود خدایی کنی ؟ من به نقطه ته خط آخر کتاب رسیده ام . من به علامت * صفحه انتهایی کتاب که پایین صفحه اخر کتاب است رسیده ام ، مگر می شود این حجم غم و درد ؟ بعید میدانم ! کاش بیشتر هوایم داشتی ؟ کاش کمتر به من سخت میگرفتی ؟ کاش کاش و کاش . مرا تمامم کن یا داستان زندگی ام را به صلاح خودت بهتر بنویس ؟ من تاب و توان ایستادگی ندارم . توان تشخیص درست و غلط ندارم . در این دنیای بی نهایت ، نادان مطلقم ، مگر می شود رهایم کنی ؟ به امید خودت . توکل بر تو یا ربّ .