بارون و بوی فوق العاده و سکوت شب

چی بهتره از این ؟ کاش فردا صبح هم بارون بباره و برم بیرون و پیاده روی و دوییدن .

انقدری به حضور غم عادت کردم که به همزیستی مسالمت آمیزی باهاش رسیدم. ای غم ! گویا تنهایی اتفاقی که بعد خدا همراهیم میکنه غم و درد و مصیبت های ناتمام منه.

نمیتونم به سال قبل و امروز و امشب فکر نکنم . میکنم. کاش ماشینم بود و الان میرفتم یه دور میزدم.

خب دیگه لازم نیست که بگم سال قبل الان حس و‌حالم چی بود و الان چی !

الهی. بزرگتر و خالق تر و تواناتر از تو نمیشنانسم . باقی غیر تو هر چی هست و دارن از تو دارن

نظری به کار من کن؟

ببار بارون.