۴۳۸. ببار بارون
بارون و بوی فوق العاده و سکوت شب
چی بهتره از این ؟ کاش فردا صبح هم بارون بباره و برم بیرون و پیاده روی و دوییدن .
انقدری به حضور غم عادت کردم که به همزیستی مسالمت آمیزی باهاش رسیدم. ای غم ! گویا تنهایی اتفاقی که بعد خدا همراهیم میکنه غم و درد و مصیبت های ناتمام منه.
نمیتونم به سال قبل و امروز و امشب فکر نکنم . میکنم. کاش ماشینم بود و الان میرفتم یه دور میزدم.
خب دیگه لازم نیست که بگم سال قبل الان حس وحالم چی بود و الان چی !
الهی. بزرگتر و خالق تر و تواناتر از تو نمیشنانسم . باقی غیر تو هر چی هست و دارن از تو دارن
نظری به کار من کن؟
ببار بارون.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 23:17 توسط بیم
|