حیرانم از شرایط الانم

از بی فکری و حواس پرتی و بی انگیزگی و بی علاقگی به کار و زندگی تا این حد برام عجیب که شاید نه ! اتفاق جدیدیه این سطح ، بطرز عجیبی احساس خفگی و خفقان و توامان حماقت دارم و میدونم دست خودم نیست و یه مشکلی پیدا کردم که همچین شدم ، عملکرد مغزم خیلی پایین اومده و کلا یه دنیای مبهم برای خودم زندگی میکنم ، شاید به لطف افسردگی این نه ماهه و بی انگیزگی و رسیدن به پوچی مطلق تو این دنیا ، نداشتن هیچ رابطه عاطفی و غیرعاطفی در حال متلاشی شدنم ،در گوشه گیرترین حالت ممکن هستم ، هر دو تا کتفم موقع بالا بردن از دیروز دچار درد عجیبی میشه . جسمم خسته ترین حالت ممکنه . روحم خسته تر . در حال رقابت برای مرگ من هستن . درسته هدف همینه . ممنون.

کلی کار دارم برا انجام دادن که خیلیاشون مونده. مغزم مثل بقیه قسمتام درد میکنه . غم عجیبی توی وجودمه .چند روزه دوباره نمیتونم غذا بخورم. ولی خب ازم چی باقی میمونه بعد این فاجعه ؟ اصلا فایدش چیه ؟ هیچ و پوچه دنیا ، الکیه . همه چیزخوابه . کاش این کابوس زهرمار زودتر تموم میشد . خب خب اینم از امروزم. الهی شکرت :)