515.زندگی پس از زندگی ؛ بطالت زمان ؛ هدف نویسی
برنامه شبکه 4 زندگی پس از زندگی تنها برنامه ای که این چند سال اخیر از تلویزیون میبینم . دلم نمیخواد فیلم و سریال نه برنامه و مجری های کشکی درپیتی و محتوای آب دوغ خیاری ببینم . شما رو نمیدونم ولی برای خودم مینویسم که ذهنم را تا یه حد و حدودی درگیر کرده . برام قابل باور بنظر میاد . من نشانه ها رو دیدم و برام این محتوا یقینه . جالبه کلا برام . طوری که وقتی میبینم کمی به فکر میرم و بیشتر و بیشتر مطمئن تر میشم که مرگ زیباترین اتفاق ممکن تو این دنیاست . این دنیا همش هیچ و پوچ و محدوده . البته که حساب کتابم تعریف نداره و کارم میدونم مطمئنم گیر زیاد پیدا میکنه ولی خب خدا بزرگه خودش اوکی میکنه . در هر حال مرگ یه اتفاق زیباست . امیدوارم فقط اون دنیا بدتر از این شرایط الانم نباشه . گاهی ترسناک بنظر میاد با روایاتی که تو این برنامه نقل میشه .
این از این .
درگیر اعتیاد شدم . نه از نوع الکل و دود و سیگار و اینا . سیگار رو چندین و چند بار امتحان کردم هیچ لذتی نتونستم ازش بگیرم و کنار گذاشتمش خوشبختانه . خب شاید یکی از بزرگترین علل اعتیاد تو بحث آسیب شناسی فرار از موقعیت موجود یا فراموشی یا فرار از مسئولیت ها و کارهایی که باید انجام بدیم باشه . بخاطر همین افرادی که تحت فشار بیشتری هستن بیشتر مستعد این شرایطن اگر کمی وا بدن . من این روزا به بدترین حالت ممکن زندگی و اوقاتم رو به بطالت مطلق میگذرونم ، با کارای پوچ و الکی و خارج از تعادل ، شامل دیدن سریال ، بازی و بازی و بازی . واقعا بازی کردن اتفاقیه که بشدت از بچگی حالمو خوب میکرد . بازی با کامپیوتر از اون سال پنجمی که برا اولین بار کامپیوتر برا خونه خریده شد و خیلی عجیب غریب بود و الانم همچنان ادامه داره . واقعا آروم میشم چون وارد یه دنیای دیگه میشم و باعث میشه همه غم و دردام کنار برن و خلاء ها فراموش . البته که در مسیر توسعه شخصی ! افتضاح مطلقه و آینده بهتر از این نخواهد بود چون هیچ تلاشی نمیکنم . نهایت همینطور بمونه
چشمم اتفاقی به اهدافی که نمیدونم کی نوشتم احتمالا سه چهار شاید دو شاید پنج سال قبل افتاد ! ارشد و ادامه تحصیل ، ازدواج و چند تای دیگه ، خب واقعا اگر بگم هر دو تا اتفاق افتادن ، اولی یعنی ادامه تحصیل تموم شد و در مرحله صدور مدرک . دومی هم انجام شد و سال قبل همین امروز اگر از من میپرسیدن چطوره میگفتم چی میتونه بهتر از این باشه ؟ ولی شرایط خیلی زود خرداد و تیرماه تغییر کرد و قلعه آرزوها و خوشبختی من فروریخت . طوری که انگار قلعه غرورم فتح شد و من مردم و اونم چون اطلاعی نداشتم از کسی که بیشتر از همه بهش عشق میدادم و دوسش داشتم این اتفاق افتاد و در اوچ ناامید و خیانت مطلق بود ، چون انتظارش رو نداشتم . حالا این موضوع اتفاق افتاده . سال قبل این روزا تو گیر و دار ماه رمضون و اولین سال ماه رمضون با هم که از قضا مثل سایر اتفاقات اخریش هم بود بودیم و هفته اولش پریود بود و اخرای عید و قبل فطر هم راهی مسافرت شدیم و این مسافرت شروع انهدام زندگی بود .
خلاصه که راهی که پیش گرفتم خوب نیست چون هیچ کمکی بهم نمیکنه . از یه طرف هم میدونم بعد عید قراره اتفاقات جدیدی از جانب اون بیفته و خب دادگاه هم وقتش مجدد میرسه . سخته و غیرقابل باور . نمیدونم شاید دارم بقول زندگی پس از زندگی تاوان میدم ! نمیدونم تاوان چی . شاید بشه یه حدسایی زد . شاید تاوان نیست و یه ازمایش و تست خیلی کوچیک از جانب خداست که بابتش بدن درد و قلب درد گرفتم و ادامه داره .
این روزا تنهاترین حالت ممکنم . یعنی از وقتی رفته نه به خودم اجازه دادم کسی رو به جاش بیارم نه برنامه ای دارم نه انگیزه ای نه احساس و جرئت دوباره عشق و احساس و دل بستن به نفر جدید . خیلی سخته ولی کم کم دارم به این افسردگی و زندگی با خودم و تنهایی خودم عادت میکنم . حریم خصوصی خودم رو عاشقشم و دوست دارم . خدا بزرگه . اخرش یه طوری میشه دیگه . هر طور خودش مصلحت میدونه . شکر . به امید خودت خدا جانم.