صبح بر خلاف روزای قبل زود بیدار شدم ساعت هفت و آفتاب دراومده فکر‌کردم ظهره و وقتی ساعت رو نگاهی انداختم ۷ بود! گرفتم خابیدم چند بار هم بیدار شدم مجدد. خواب پریشونی بود . دعوا . جنگ. اونم بود باباشم بود ولی خب دعوا و شبیه کاووس بود.

برا افطار تنهام . نرفتم مهونی . خوشم نمیاد اذیت میشم جدیدا . ترجیحم اینه تنهاتر بگذرونم . اوضاع اصلا خوب نیست برام ولی خب میگذره . نهایت ۳۰_۴۰ سال مونده باشه تازه اگه بدشانس باشم

الهی شکرت.