۵۳۲.غریبه ترین آشنا
برای بار دوماینرو مینویسم یا یههمچین چیزی :
چطور میشه داستان چیه اونی که یه روزی نزدیکترین آدمبهت بود وخصوصی ترین حرف ها رو با هممیزدین و میتونستی بغلش کنی و ساعت ها هاج و واج از این عشق مبهوت بشی و نگاهش کنی تا خوده صبح و بهترینخواب ممکنکنارش رو داشته باشی ؛ الان همون آدم تبدیل شه به کسیکه ماه هاست هیچخبری ازش نداری هیچی ! نمیدونی چطوره چیکارمیکنه با کیاس و اخرین دیدارت برمیگرذه به دادگاه !
مبهوتم از اینکه میدونم ظلم شده مبهوتم از این که میدونم در حقم نامردی وخیانت کرد و سر قول قرارش نموند و ماتم برده از اینکه همچنان دوسش دارم و واقعا واقعا حتی نمیتونم به این فکر کنم باهاش دشمنی ولج کنم حالی که همه این بلاها رو سرم آورد .
خدایا میدونم امشب اونی که باید نبودم ولی گیج و منگم از این قضایا . مغزم نمیتونه قبول کنه پردازش کنه هنگه که چطوریا میشه اینطور میشه ؟ یه آدم یه نفر چطور میشه وچیپیش خودش فکر میکنه ک کارو اینجا میکشونه ؟
خدایا به حق همین شبای عزیز شاید فرجی شد واین داستان ما کشروع نشد برا همیشه تموم بشه .؟ صلاح میدونی آیا زودتر تموم شه خلاص شم یا داستان وحکایت چیز دیگه ای و بایذ بیشتر سختی و عذاب بکشم؟
به جز تو خدا به کی میتونم امید داشته باشم آخه ؟ کی لایق و سزاواره برا امیدوار بودن وتوکلبهش ؟
به امید خودت خدا جانم