داستان اینه که 13 امسال هم اینظور با وقت تلف کردن با فیلم و بازی گذشت ، سال قبل سیزده کامل یادمه که خیلی بابت گره زدن سبزه سر به سرش میذاشتم و باهاش شوخی میکردم ؛ امسال اینطور گذشت و با ترکیب ماه رمضون روز و شب عوض شد . خوب نبود بد هم نبود قرار بود مقاله رو بنویسم تموم کنم بفرستم که فقط یه بخشی رو نوشتم و الباقی مونده هنوز ، از فردا روال سابق و روز از نو روزی از نو ، فشار و استرس و زندگی واقعی دوباره شروع میشه و احتمال میدم سال پرچالشی پیش روم باشه ، هم از بابت مسائلم با اون ، هم مشکلات و تبعاتی که بخاطر این قضایا پیش اومد ، سال گذشته سال عجیب ناراحت کننده و بدی بود ، بارها ، هر روز و هر روز چند بار آرزوی مرگ کردم ، بارها به نابود کردن خودم فکر کردم اما فهیدم حداقل من کسی نیستم که بخوام با این شرایط واقعا عملا بخوام انجامش بدم ، به خدا ، خلقت و هستی و هدف خدا و دنیا فکر کردم ساعت ها ، فلسفه خیلی چیزا برام گنگ و مبهم بود ، همچنان که الانم هست و سوالاتی بی جواب .

از جزئیات رفتار بعضی ها میشه به عمق و باطن و رفتار اون ها تو موقعیت های واقعی پی برد ، همیشه قطعی نیست ولی معمولا به نظر من اینطوریه ! بعضی ها هستن که تا کارشون تموم میشه و به هدفشون میرسن میزنن زیر همه چی ، همه حرفا همه قول و قرار ها و روزایی که گذشت ، مثل سرنوشت ماهی قرمزای عید که بعد سیزده فقط میخوان از شرش خلاص شن ، چون دیگه کاری باهاش ندارن ، چون تاریخ مصرفشون گذشته ، البته که شاید روال روتین دنیا همین باشه ؟

اینکه امسال چطور میشه رو نمیدونم واقعا ! میدونم سال سختی قراره پیش رو داشته باشم ، البته شاید برعکس از آب دراومد ؟ چون سالی که قرار بود بهترین سال عمرم باشه اونطور جهنم شد چرا امسال برعکس نشه ؟ قصه زندگی خیلی عجیب و ناگهانی و غیرقابل پیش بینیه . گاهی انقد عجیب که مات و حیرون میشی و دوست داری یه گوشه بشینی داستان زندگی خودت رو نگاه کنی مثل یه فیلم و بعد بگی عه ! چرا همچین شد ؟ این پسره عجب سرنوشت تلخی داشت ، عجب تراژدی ای ! هر حال ، این هم بخت اقبال انتخاب هرچی ولی برا من بود و من صاحب و مالک اونم . زندگی من اینه .

سیزده امسال به در نشد ، خب نشه به درک ! من سال قبل همه سیزدهام رو در به در کردم و نتیجه دیدم ، دیگه حس و حالی برا این خرافات ندارم . هر حال کفایت میکنه این سیزده به شعر شهریار :

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در آیند از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم