امروز هم هر طوری بود گذشت ، فردا البته که روز پر چالشیه . یه سری گیر و گرفتاری ریز و درشت مونده که باید هر چه سریع تر انجامش بدم ، این خیلی برام بهتره . امروز سفره دل یه نفر پیشم باز شد و اگر بد نمیشد میخواستم پیشش گریه کنم برای احساساتش ، برای شرایطش ، برای مشکلی که راه حلی به نظر نمیاد باشه ، خدا خودت خدایی اما صبرت گاهی خیلی زیادیه ، این غم بینهایت زیاده ، میدونم بحث مقایسه نیست اما خیلیا شرایط خیلی مشکل تری میگذرونن ، آدمی که تو دلش آرزوش این باشه که بچه معلولش قبل مرگ خودش از دنیا بره تا بعد فوت خودش اسیر و گرفتار دنیا و مراکز نگهداری و شرایط بد نگهداری نشه ، چطور میتونه آدم این غمو قبول کنه خدا ؟ چطوریاس جریان چیه ؟ نمیدونم .فقط من با عقل ناقصم قطعا میدونم این غم برا این پدر و مادر و ادمای مشابه خیلی زیادیه نه ؟

احساساتم ؟ افسردگی مطلق ، غم بیکران به سان اقیانوس و کهکشان و خلقت و عظمت غیرقابل تصورش ! چیه این دنیا ؟ چیه این وجود داشتن ؟ اصلا نمیتونم درک کنم نهایت چیه کیه کجاست ، خیلی سخته این دنیات خدا ، خیلی نامردیه همچنان بعد این همه نزدیک یکسال همچنان عین بچه ها دلم براش هر روز و هر روز و هر روز تنگ میشه و از این احساساتم حالم به هم میخوره و نتیجه ؟ از خودم بدم میاد ، از احساساتم ، از انتخابم ، از سرزنش خودم ، از این که ته ته بن بست رسیدم ،

هر چقدر فکر میکنم انصاف نبود بخاطر یه خوشه گندم این همه ادم بخوان تاوان بدن . اینطور نیست خدا ؟ هر کسی مسئول اعمال خودشه نیست ؟ نمیخوای این داستان تلخ ، این عذاب ، این شکنجه ؟ چی بگم آخه ؟ کافی نیست ؟ کاش این وجودم نبود ، کاش نیست و نبود بودم ، کاش هیچ بودم کاش صفر مطلق و واقعی بودم ، نه صفری که تو آمار میگن و صرفا یه عدده . کاش هیچ بودم . کاش عدم بود و نیستی . اوضاع خوب نیست . این هفته رو تقریبا هر شب با قرص خواب خوابم برد . مهم نیست . آدم چقدر میخواد عمر کنه که بخواد بیشتر عذاب بکشه ؟

فردا آخرین روز ماه رمضان گویا ، نمیدونم سال بعد چطوریاس ، من آدم اونطوری که فکر کنم مذهبی نیستم اما بی مذهبم اصلا نیستم . همیشه این ماه برام یه تقدس و ارزش و حس خاصی داشته . نه الان از بچگی و حتی از اولین خاطراتم که یادمه یه تعدادی مربوط به ماه رمضان و بیدار شدن برا سحر و روزه گرفتن و این جور اتفاقاته . حس خوبی دارم نمیدونم و شاید ناراحتم شاید که نه یه غم مجددی دارم بابت این که فردا روز آخره . ماه مهونی خدا . خدا این یه ماه رو تقریبا بودم .تو چی میخوای بهم هدیه بدی ؟ سال قبل ماه رمضون با اون میم نامرد مسافرت رفتیم . مسافرتی که با مزاحمتای خانوادش و دخالتاشون شروع بدبختیامون شد . مگر نه که احتمالا الان سر خونه زندگی مون بودیم . الله اعلم . هر حال . سال قبل روزای خوبی بود که تهش افتضاح شد . امسال اینطور برزخی. سال بعد چطوریا میشه خدا ؟ چیه این تقدیر سال بعد ؟ از برزخ مستقیم وارد جهنم میشم یا شاید اون ته ته بهشت خواستی بفرستی ؟ شاید این کاووس تموم میشد . شاید . شاید این جهنم و آتیش ، گلستان بشه . از کجا چه معلوم که نشه ؟

خلاصه کلام : نمیدونم .شکرت خدا.