اولین عروسی بعد اون اتفاق ؛ مردد بودم برم نرم ؟ رفتم و نمیتونم بگم خوش گذشت ؛ اما اونقدرا هم ناراحت نبودم و سعی کردم منطقی برخورد کنم ؛ آرزوی خوشبختی کردم براشون و الان خونه رسیدم و دوباره خوابم ببره نبره ؟ نمیدونم ! ولی وقت خوابم گذشت و الانم خابم نمیاد؛ بهرحال سه ساعت بخوابم و ساعت ۶/۳۰ صبح و سرکار باید برم ؛ خیلی خستمه و چقدر دلم میخواست الان منم با زنم زیر یه سقف خوب و خوش و خرم یه زندگی معمولی ذاشتیم اما نشدد؛ هر چی خدا صلاح میدونه ؛ خدایا من تلاشمو کردم اما نشد بشه ؛ تو دلم کلی حسرت از اینکه ناکام شدم ؛ به مقصودم نرسیدم و عشقم سرابی بیش نبود ؛ خیلی دنبالش رفتم اما ته تهش هیچی نبود الا خاک داغ بیابون ؛ سراب ؛ خدایا حکمتت رو شکر نمیدونم کجای کارم میلنگید نمیدونم کجاش ایراد داشتد نمیدونم چطوریا شد ولی هر طور شد شد ؛ حالا تنها امیدم اول و اخر تا ابد خودتی . بخوای دمت گرم ؛ نخوای حکمت داره هر چند سخته ولی مبجورم‌بپذیریم این حکمت تو رو

الهی شکرت .