دیروز تولد بود و سال قبلی همراه هم رفته بودیم :) اخر شب بعد برگشتن از مهمونی کلی غصه خوردم و دلم گرفت که چه ها با جان خود کردم ؟ هر حال گذشت

این روزا مصداق کامل و ۱۰۰ درصدی دلا خو کن به تنهایی شدم ؛ غیر خدا هیچ کسی و وجودی رو برای تنهایی هام ندارم و بعضی نیازام سر به هواست. امشب موقع نون خریدن یه دختر ارایش کرده کوچیکتر از خودم دیدم و حسابی بنظرم خوشگل بود ؟ آره بود ولی حتی مجرد هم نیستم ؛ حتی طلاق هم نگرفتم بخوام با طیب خاطر رابطه جدیدی شروع کنم ؛ احساس تعهد میکنم البته به تعهدی که اون هیچ وجه نداشت و تهش به نوعی خیانت دیدم ؛

هوا حسابی سرد شده و شبیه هوای شهریور و مهر و پاییز ؛ امسال هوا عجیب غریبه و آسمونم مثل قلب من سرد و‌گرفته و یخ و چشمای آسمون مثل چشمای من بارونی

الهی شکر شما ؛ هر طور مصلحته :)