۶۳۳. همسایگی ؛ غم
با کسی که قرار بود همسایه بشیم؛ خونشون فروختن و دارن مهاجرت میکنن ؛ چقدر منتظر عروسی ما بودن :)
الان خونه مان و زنش با نامزد من فامیل بودن و یجوری حالت چهرشون شبیهشونه ؛ خدا دارم میمیرم
میخام بشینم اخر شب زار زار گریه کنم خدا
خدا
خدا
خدا
چقدر صدات بزنم
میدونم باید همیشه فقط تو رو صدا بزنم
خدا
کافی نیست
این غم ؟
چرا نمیخواد این داستانه تموم شه ؟ چرا نمیخوای خدا
امشب چقد غم دارم
باز مرور شد
بعد یکسال رفتم باغ
بار اخر باغ چند روز قبل علنی شدن دعوا بود
خدا
دستامو بگیر
تمومم کن امشب ؟ خب؟ :)
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 22:3 توسط بیم
|