امروز یکی موقع برگشت ساعت سه تو‌خیابون بوق زد. همش به فکر اینکه این کیه خدایا ! چند ثانیه بعد یادم اومد از سلسه آدم های متعددی هست که تو ادارات دیدم برا کارای ناتموم دادگاه و این حرفا . دیگه شهره شهر شدم ‌. بطرز عجیبی یه مدته تقریبا حسم اینه هیچ کنترلی رو خودم ندارم .

خدایا منو ببخش شرمندتم .

بازم کلی کار ریز و درشت . عودت مقادله و مجبور به اصلاح . اینم برا خودش داستانی شد. نمیدونم تصمیمم برا آیندم چیه . کلی فکر تو ذهن . خودم منفعل ! تغییر با این حد خستگی و افسردگی و انفعال ؟