۷۰۵. جسم عزیزم متاسفم
متاسفم که اینطور مجبوری با روح من بسازی ؛روح و روانی که این یه ساله یکبار نخندیده ؛ براش عادی شده اما همچنان افسرده ؛ متاسفم جسم عزیزم که اینطوری و انقدر ساعات و لحظاتی غمگین شدم که به قلبم به درد افتاده . به هر حال متاسفم که نصیب هم شدیم ؛ همش تو هم از دست من عذاب کشیدی این مدت ؛ پنجشنبه جمعه که میشه غم ها توان میگیرن ؛ توان هزار ؛ خسته ااز این شرایط ؛متنفر از نوشتن این کلمه خسته ام ! انقدر نوشتم که دیگه موقع نوشتن حالم بد میشه از نوشتن و خوندنش ؛
نمیدونم خدا ؛ اینا همه تحت اراده تو ؛ منم همینطور ؛ میشه همه چی روبراه شه ؟ میشه منم دوباره سرپا شم؟ میشه دوباره با روح و روانم بخندم؟ نمیدونم ! شایدبعید باشه. نمیدونم . ولی میدونم همه چی دست خودته خدا .
یه بغض عجیبی تو قلبمه دوباره امشب . خسته ام از این شرایط. از خونه و کنایه ها ؛ از اینی که فکر میکنن خیلی میدونن و درک میکنن ولی یه دنیای دیگه ان. ولی خودمونیم هر کسی نهایت به فکر خودشه تو این دنیا . همه مشکلات بعد چند ماه برای اطرافیانت هم بی اهمیت میشه . همونایی که ادعای کمک داشتن وقتی ازشون کمک خواستی نشنیدن :) اشکالی نداره خودشون اصرار داشتن و خودش الان مسبب یه بخش مشکلاته اما مهم نیست ؛ من دستامو فقط جلو خدا دراز میکنم نه هیچ کسی دیگه ای. این ادما هر وقت یه کاری کردن یا بعدن منت گذشتن یا نیت و غرض و منافع شخصی داشتن یا فقط برا این بوذه که مقامش جلو بقیه بالا بره یا حالش رو خوب کنه و این حرفا . تو تنهایی . بشنو ندای تنهایی درونت رو . بشنو. تنها و تنها فقط خدا هست و لاغیر
الهی به امید تو.