۷۰۹. امشب دوباره دستهایم
امشب دوباره دستامو طرفت میگیرم و ازت میخوام از دستام بگیری و منو از این دنیا وزندگی دنیا خلاص کنی . از این همه غم . از کلی آرزوهایی که تو نطفه خفه شدن . از آرزویی که نزدیکش رفتم ولی لحظات آخر از دستم پرید ؛ از زندگی ای که همش سراسر سختی و غم و درد و رنج بود و برای نمردن ! گاهی شوک درمانی لحظات خوب و خوش تزریق شدم
خدا . دستامو میگیرم بطرفت . دستمو خالی برنگردون . باز هر طور خودت صلاح میدونی اما این دستا رو بگیر و ببر پیش خودت . این روح وجسمی که داخلش هستم دیگه بیشتر از این کشش و توان مقاومت نداره . میشه بیشتر زجرکش نشم ؟
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر ۱۴۰۳ ساعت 22:55 توسط بیم
|