هر چقدر گفتم نفهمیدی ؛ درک نکردی یا ترجیحت اینه نمیدونم

اما قشنگ میدونم بازنده اصلی این بازی ؛ این بازی زندگی ؛ جفتمون بودیم ؛ شایذ سرزنش تو تو ذهن خودم یا خودم هر روز و دقیقه بی فایده باشه . ما محصول محیطیم ؛ محیطی که توش متولد شدیم و بزرگ شدیم ؛ خیلی سخت میشه به محیط غلبه کرد ؛چون بلد نیستیم ؛ کاش حداقل فرصت میدادی ؛ حالا چه اخرش تو ببری چه من ؛ هردومون باختیم. فکرم درگیر ؛ جشمم بخاطر فشار روانی این اتفاق پر از گرفتگی و عذاب ؛ چشمام پر اشک ؛ این بازی زندگی من بود یا یه فیلم از اصغر فرهادی که بدبختی درونش موج میزنه؟ وقتی میری دادگاه همش اشک و اشک و اشکه که میبینی ؛ امروز اگه به حال خودم بودم و نمیخواستم تمارض کنم باید از همون اول جلو قاضی گریه میکردم ؛ قوی نشون دادم خلاف جلسه قبل ؛ چون مطلبید که اینطور بنظر بیام. اما نابود شدم. توام همینی فقط کاش کمتر حرص و آز و طمع ذاشتی . نمیدونم شایذ منم اندازه تو یا بیشتر از تو طمع کردم؟ هیچی نمیدونم و نمیفهمم . هیچی حالیم نیست. مثل یه تروما که هر بار میری دادگاه دوباره تکرار میشه. کاش این داستان تموم میشد .

الهی شکر ولی امیدوارم کفر نباشه ولی کاش میشد زودتر همین امشب و فردا نقطه آخر داستان زندگی منو‌میذاشتی ؟ شاید اونم از مردن من یه پولی از بیمه و این داستانا بهش‌میرسید . به ارزوهاش. منم شاید یکی مثل اون .‌ شاید اگه گوشه اسکناس رو ببینم همه چی یادم بره؟ نکنه منم اون باشم ؟ با این احوال ؛ خواستم کتاب بخونم‌و‌نشد . ذهنم درگیر و لازمه با یکی حرف بزنم ولی هیچ کسی نیست که بخوام ناراحت یا خوشحالش کنم‌با این حرفا و فایدش؟ تخلیه و والایش ! اشکالی نداره دلم . اشکالی نداره . بنویس همینجا. شاید صد سال بعد از داستان زندگی تو و هزاران هزار مثل تو کلی فیلم ساختن؟

دلم میخواست بهش پیام بدم و بنویسم لعنت بهت ! ما جفتمون در حال سقوط و باختنیم هر روز بیشتر و بیشتر . اما بی فایدست. قبلا بارها و بارها نوشتم و خودمو کاملا برابرش بارها شکستم و التماسش کردم و اشتباه کردم که اینطور کردم. نه عزت نفسی برام باقی موند نه خودی ! همه ی خودم و عزتم رو خرج یکی کردم که عاشقش بودم! ولی من برای اون هیچی‌نبودم ! اره اینطوری شد که تموم شدم و الان و امروز ؛ به این حال و‌روز افتادم. باید قد ارزش ادما و‌ بعد اینکه مطمئن شدی ازش ؛ از خودت و‌عشقت مایه بذاری .‌به قول این امروزیا و دهه هشتادیا هول نباشی .

سرم درد و‌بدنم درد . تمام‌وجودم مالامال از درد . ذهنم از حجم افکار که دوباره برگشتن در‌حال انفجار. چی بود این زندگی خدا. قبلا نوشتم دوباره مینویسم از قول چاوشی که‌میگه این‌زنده بودنه؟بازنده بودنه.

میدونم درست نیست اما نه امید نه ارزویی . درون سوگ غلط میزنم. سوگی که به لطف قوانین و دادگاه های ایران و‌مهریه قرار مدت ها سوهانی باشه برای نوازش روحم برای بیشتر و‌بیشتر درد کشیدن. متاسفم خودم ! متاسفم که نمیدونستم ازدواج یه قرارداده اجتماعیه ! کلی تبصره و قانون داره . متاسفم خودم که اینقدر سهل و ساده و خیلی دلی جلو رفتم ! متاسفم عقلم ببخش منو! که تو و ترسایی که اون روزا داشتی و خیلی منطقی بودن رو کنار گذاشتم و حرف دلمو گوش دادم . متاسفم ولی باید بنویسم حماقت کردم .

برم بیرون . تا ببینم دادگاه بعدی کی هستش و داستانش چیه. برم . شاید اتفاقی افتاد.‌خدایا توکل به تو.